وقتی که در این سرما بی پناهیت را دیدم، خواستم همه دنیا را بدهم تا خنده به لبانت برگردد؛

اما دلم لرزید، وقتی شیش-هفت کودک مشابه تو را در ۱۰ متری خودمان دیدم?

دخترک! این شب سرد را کجا سر میکنی...

لعنت به من، که کاری از دستم ساخته نیست؛

ایرج میرزا صدایم می‌زند، با صورتی غمگین می‌گوید: «گفتند چنینیم و چنانیم، دریغا»

???