کلا همیشه خدا ریاضیم ضعیف بود و بزور نمره میگرفتم..دوم دبیرستان که بودم منو رفیق کناریم جفتمون هیچی نمیدونستیم و سال قبلشم با ده دوازده پاس کرده بودیم ریاضی یک رو..

..دبیرِ هم که از سال قبلش ما رو میشناخت..

خلاصه این رفیق ما گام ب گام پیدا کرده بود از جایی (اونموقع کسی گام ب گام داشت حکمش اعدام به وسیله ی گیوتین بود)

دبیرِ طبق معمول هرهفته اومد سوالات کتابو نوشت پا تخته و گفت کسی هست بیاد حل کنه؟

حقیر بلند شدم دقیق یادمه حیرت و تعجب تو چشمای اون بنده خدا رو..

رفتم حل کردم..بلند داد زد صلوات..همه بچها صلوات..

سوال بعدی رو نوشت..رفیقم بلند شد..

این رفیق ما از منم بدتر بود و نه تنها ریاضی بلکه همه درسا رو سالی شیش بار امتحان میداد تا بگیره!

رفت و حل کرد..

دبیرِ از فرط شوکه شدن رفت پیشش از جیبش یه مشت پول دآورد به این رفیق ما گفت بیا بگیر! مال تو!

جزو صحنه هاییه که هیچوقت یادم نمیره..همه تو هنگ بودن.