واقعا برای من و دوستام، زندگی توی خونه دانشجویی بهترین لحظات عمرمونه... خیلی مواقع از بس میخندیدیم، اشکمون درمیومد... این دو تا خاطره هم مربوط به همین مواقعه??

البته قبلش عذرخواهی بکنم، چون احتمالش هست که بعدش حس خوبی نداشته باشید ولی خب چه انتظاری از خونه دانشجویی دارید.. اونم خونه ای که ما عضوش بودیم?

 

خاطره اول:

توی خونه بچه های دیگه، ۶ نفر زندگی میکردن... یکیشون، اهل دهلران بود و خیلیم زور داشت... اون روز اون دانشگاه بود... یکی از بچه های دیگه که کمی از عقل بی بهره بود، داشته شربت میخورده و یه دفعه لیوان شربت میریزه روی فرش. اون احمقم، با قاشق شربتا رو جمع میکنه و میریزه توی لیوان و دوباره میزاره توی یخچال??? رفیق دهلرانیمون خسته و کوفته از دانشگاه میاد و میره سر یخچال و تا ته سر میکشه ....?? به موهای ته نشین شده میرسه?? خلاصه تا میخورد زدش و ما هم فقط دست روی دلمون میخندیدیم?? آب پرتقالم بود? ......

.

.

.

خاطره دوم:

 یه بار، بعد از تقریبا دو هفته که شیراز بودیم، اومیدیم خونه... توی سینی کلی استکان چایی کثیف از دو هفته پیش مونده بود... توشم یکم چایی بود ولی خیلیش بخار شده بود... خب ما هم شیرازی و حوصلمون نشد که بریم آشپزخونه بشوریمشون، همونجا با فلاسک داغ استکانا رو شستیم و ته موندشو ریختیم توی یه لیوان... خب دماش ولرم شده بود و گذاشتیم روی طاقچه.. یکی از بچه های هم خونه ای که اصفهانی بود و از همه جا بی خبر، اومد گفت این چایی مال کیه من به بچه ها اشاره کردم چیزی نگن... بهش گفتم فلانی این چایی رو نخوریا، مال سیاوشه که گذاشته خنک بشه... گفت فلون فلون سیاوشم کردن... تا ته سر کشید و ما هم تا یه هفته دست روی دلمون میخندیدیم????? قیافش بعد اینکه فهمید دیدنی بود?

 

خلاصه خاطرات مشابه زیاده ولی یاد اون موقع ها که میفتیم خیلی حس خوبی دارم. همیشه بهمون میگفتن از دوران لیسانس لذت ببرین و ما هم تا میشد لذت بردیم...

ارادتمند..