ای کاش میشد به عقب برگشت و دوباره توپ پلاستیکی را دولایه کرد. کاش میشد دوباره بچه های محل را دور هم جمع کرد، کلی برای یارکشی بحث کرد کلی خندید و در آخر دعوا کرد و با قهر به خونه رفت و فردا دوباره برگشت به همان نقطه و هیچکس بروی خودش هم نیارد که دیروز چه شده، انگار که اصلا دعوایی یا جر و بحثی نشده. ای کاش ای کاش.....
میخواهم کمی از دلم بنویسم و از دورانی که گذرانده ام اگر دهه 80 باشید خوب احتمالا ندیده اید و اگر دهه70 یا 60 باشید برایتان تجدید خاطرات است. حاضرم همه زندگیم رو بدم و دوباره با بچه ها تو کوچه گل کوچیک بزنین، دوباره توپ دولایه بخوره به رونم که حس کنم پام قطع شده، دوباره توپ مون بیفته تو خونه همسایه به بچه ها بگم هر کی تک اورد میره در میزنه، دل تنگ لحظه ایم که توپمون میرفت تو جوب یکی شیرجه میزد و توپ رو در میورد، راستش رو بخاید دلم حتی برای لحظه ای تنگ شده که توپمون میرفت زیر ماشین و بعد صدای فسسسس میومد و همه حمله میکردیم به طرف کسی که شوت رو زده. دلم تنگ شده برای فاصله 3 قدم برای کشیده شدن ناخونمون رو آسفالت و خونریزی بعدش. اگه انگشت بزرگه پام زبون داشت فحش.... بهم میداد اینقدر که کشیدم رو آسفالت و خون اومده. خلاصه دلم تنگه واسه دوستام، همسایه هایی که از دستمون عاصی بودن، بد جور دل تنگ بچگیامم نه دغدغه ای داشتیم نه فکری، همچیزم ساده و بی آلایش بود. یاد باد یاد آن روزگاران هم یاد باد



