کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند و با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ... روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است، به بخت کیری خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد که مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... 

صبح روز بعد در پوزیشن داگی استایل بیدار شد، چون بر اثر دود آتش دزدان دریایی پیدایش کرده بودند و داشتن نوبتی کونش میزاشتن! ________________

‏تا اطلاع ثانوی سوار هواپیما که هیچی، حتی گوشی هاتون رو هم نزارید رو حالت پرواز ______________

‏الان جدی دختر پسرا خیلی با پدر مادرشون راحتن. درمورد سکس حرف میزنن درمورد رابطه هاشون. من یادمه یه بار سر سفره تخممو خاروندم بابام تا یه هفته هرجا منو میدید کتکم میزد _______________

‏یه روز یه ایرانی صبح از تختش اومد پایین ، دید همه چیز خوبه ، مُرد. _____________

ما از دوره ای رد شدیم که طرف میگفت یه جوک بگم می گفتیم بگو میگفت^^جوک^^ بعد مثل چی میخندید پس ما رو نترسون از قفس ____________

‏بیل گیتس پس از خوردن قهوه یک دلار به گارسون انعام داد، گارسون گفت: دیروز دختر شما به من صد دلار انعام داد!

بیل گیتس در جواب گفت: دخترم به کص ننش خندیده الان میرم خونه ننشو میگام ____________

ﺁﺧﻮﻧﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﻣﺴﺠﺪ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﻲ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻦ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺫﻭﺍﻟﺠﻨﺎﺡ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ...! ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺟﻤﻌﻴﺖ ﮔﻔﺖ: حاج آﻗﺎ ذﻭﺍﻟﺠﻨﺎﺡ ﻛﻪ ﺍﺳﺐ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ اﻣﺎﻡ ﺣﺴﻦ!!

ﺣﺎﺝ آﻗﺎ ﻫﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:ﺧﻔﻪ ﺷﻮ.....ﺗﻮ اگه ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﺖ ﻧﻤﻴﺪﻱ ﯾﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﺰﻧﻪ؟

_____________

زنی پس ازمرگِ شوهرش در مراسمش دامن خودشو بالا زدو کونشو می مالید به قبر شوهرش  ازش پرسیدن چکار می کنی جنده خانوم زشته کصخول شدی؟

زن جواب داد  خدابیامرز حاجی همیشه می گفت این کون مرده رو زنده می کنه...

آری چه زود دیر می شود...

نتیجه اخلاقی: تا زنده هستیم و دیر نشده، بِدَهیم؛ ای که کونت می رسد، کاری بُکُن.

_____________

دختری سوار تاكسي شد و کنار يك جوان مومن و زيبا نشست او به جوان نظر داشت ولی جوان مومن از قصد دختر با خبرشد و زود پیاده شد...  راننده تاكسي که متوجه شده بود به دختر جوان گفت: این جوان شبها درقبرستانی مشغول عبادت است..تو امشب با لباس فرشته ها برو و بگو من از طرف خدا آمده ام... دختر جوان رفت و نصفه شب که جوان  مشغول دعا بود به پیش او رفت و درخواست خود را در لباس فرشته گفت... جوان با هزار زور قبول کرد.. وقتی که کارشون تموم شد دختر ماسک خود را برداشت و گفت: سورپرایز... ! من همون دختر توی تاكسيم....!!!!  جوان هم ماسک خود را برداشت و گفت: زرشک!!! منم راننده تاكسيم..!!

درسته که یوز ایرانی در حال انقراضه... اما پفیوز ایرانی شدیدا در حال افزایشه!! _____________

خری ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻫﻤﻪ از ترس کونشان ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ صدای تخمی‌اش بلند فریاد می‌زد ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ، ﺩﯾﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻓﺮﻕ می‌کند ﺑﻪ خر ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻟﻮ دادی کصمغز! خر که از آگاهی روباه پشمهایش اپیلاسیون شده بود گفت: آری پوست شیر دروغ است ولی این کیر خر واقعیه واقعی است، این را گفت و در کسری از ثانیه آلتش را درون دهان روباه فرو برد و تا ساعت‌ها مشغول اجرای آداب پوزیشن تی بَگی بودند، تا جایی که دهان روباه کاملا بی‌حس شد و قدرت تکلم خود را از دست داد و دیگر نمی‌توانست راپورت بدهد و خایه مالی کند

نتیجه اخلاقی: خایه مال را علاوه بر سگ، حیوانات دیگر هم میگایند ______________

روزی سه مرد به اسم اکبر، اصغر و جَفر برای تفریح به جزیره دور افتاده ای سفر میکنن که گیر آدم خوارها میفتن، بهشون میگن برید از توی جنگل و نفری 10 تا میوه بیارید شاید آزادتون کردیم ...

اونا رفتن توی جنگل و اکبر بعد نیم ساعت با 10 تا خیار اومد، بهش گفتن 10 تا خیارو بکن تو کونت و هیچ صدایی ازت در نیاد وگرنه میکشیمت، خیار اول رو کرد تو کونش، خیار دوم رو هم بسختی فرو کرد ولی خیار سوم گفت آخ و درجا گردنشو زدن!   بعدش اصغر با 10 تا تمشک برگشت و شروع کرد دونه دونه تو کونش یهو رسید به تمشک نهمی که زد زیر خنده و کشتنش!

رفت اون دنیا اکبر به اصغر گفت تو که داشتی خوب پیش میرفتی فقط یه دونه تمشک مونده بود چرا خندیدی؟! گفت : آخه یهو جفر رو دیدم که با 10 تا هندونه داره میاد ...

 

 

 

 

شاد باشید :)