اینقدر راه رفته بودم که دیگه پاهام رو حس نمیکردم . شب شده بود , شایدم نصفه شب , زمان رو به خاطر نمیاوردم , راهم رو به سمت زیر زمین تراویس کج کردم . همه چیز بوی خون میداد , بوی دروغ , عطر تند امی رو حس نمیکردم . نمیدونستم چه اتفاقی افتاده , نمیدونستم کجام , پشت میز بار نشستم و دستم رو بالا بردم : - یه نوشیدنی - چی باشه ؟ - مهم نیست هر دفعه لیوانم رو خالی میکردم و دوباره از دختر پشت بار میخواستم برام پُرش کنه . بیحال سرم رو روی میز گذاشتم . صدای مرد میز بغلی رو به وضوح شنیدم : - شنیدم امیِ پنجشنبه شبهام به درک رفته ! - اره , البته این اواخر دیگه خبری ازش نبود ! با اون دختره , دو تا گربهی مادهی همجنسباز شده بودن ! از خشم تمام بدنم میلدزید , از جام بلند شدم و بالای سرش ایستادم : - یه بار دیگه اون حرف رو بزن تا دهن کثافتت رو پر از خون کنم ! برگشت نگاهم کرد و خندید : - اِ ! پس جفت امیِ هرزه هم که اینجاست ! سرش رو نزدیکم کرد و ادامه داد : - وحشی شدی پیشی ! دندونهام از عصبانیت قفل شدن و دست مشت شدم رو با یه فریاد فرو آوردم توی صورتش , غول تشن افتاد روی میز و با میز برگشت روی زمین , جیغ دخترای دور میز درومد . اون یکی مرد زیر بازوی غول تشن رو گرفت و بلندش کرد . حدودا مست بود , تلو تلو خوران روی پاش ایستاد و دستش رو کشید به پشت لب خونیش : - چه غلطی کردی ؟ روی ادوارد دست بلند کردی هرزه ؟ فکش منقبض شده بود , جری شدم که مشت بعدی رو بزنم تو صورتش اما رو هوا مچ دستم رو گرفت : - چی فکر کردی ! که دوباره ازت میخورم ؟ تویه حرکت حرفهای پاش رو گذاشت پشت پام و با مشت کوبوند تو صورتم و با کمر خوردم زمین . از درد به خودم میپیچیدم اما امانم نداد و با لگد به شکمم میکوبید , توی خودم جمع شدم . از لای چشمای نیمه بازم میدیدم که دورمون جمع شده بودن . زیر کتکهاش دووم نمیاوردم . خیلی قوی بود . پاهاش رو دو طرفم گذاشت و یقم رو تو مشتش گرفت و یکم از روی زمین بلندم کرد :
- بیا ببینمت کوچولوی عوضی ! از وقت استفاده کردم و با تمام قدرتم با کفش کوبوندم وسط پاهای بازش . صدای اوووی همه رو از بین موزیک تندی که توی فضا بود شنیدم , خوشحال بودم که مردا این نقطه ظعف رو دارن . مشتهاش رو از دور یقم باز کرد و سرم از پشت محکم به زمین خورد , وسط پاش رو گرفته بود و صورتش از درد سرخ شده بود . بیخیال درد سرم پاچهی شلوارش رو گرفتم و زدمش زمین , نشستم روی شکمش و عصیان از حرفهایی که درمورد امی زده بود مشتهام رو بی وقفه به سر و صورتش زدم , اما انگار این مرد تنها نبود . یکی از پشت یقمو گرفت و پرتم کرد عقب , دو-سه نفری افتادن به جونم و تا میخوردم , زدنم . دیگه جوون دفاع نداشتم و راحت مُشت و لگدهاشون رو میپذیرفتم . امی رو میدیدم , موهای آبیش رو , پاهای برهنش رو , بوسههاش رو حس میکردم . دیگه دردی احساس نمیکردم . چشمهام رو بستم , امی رو بوسیدم . کسی از زیر دست و پاهاشون بیرونم کشید . چشم باز نکردم . امی رو میدیدم , نمیخواستم دوباره از دستش بدم . دست غریبهای از بازوهام گرفته بودم و روی زمین میکشیدم . پاهام اما جون همراهی نداشت , من کنار امی بودم . *** - آروم باش کبوتر ! چقدر وول میخوری ! - میخوای یه گردنبند ببندی تراویس ! خستم کردی ! - خب به من چه قفلش خیلی ریز و سِفته ! .... اِ ! کجا میری کبوتر ! وایسا دختر ! صدا نزدیک شد : - هیــــش تراو ! فکر کنم داره بهوش میاد , لای چشمهاش رو باز کرد ! نور چشمهام رو زد , دست نرمی نشست روی صورتم : - هی ! تو خوبی دختر ؟ از لای چشمهای تار شدم نگاهش کردم , امی بود ؟ نه , عطرش شیرین بود , شکلاتی . کسی کمکم کرد تا سرجام بشینم , دستای یه مرد بود . از درد چشمهام رو روی هم فشردم : - تو چرا ناله نمیکنی ؟ اون کثافتها زدن داغونت کردن ! اگه تراویس دیر میومد حتما میکشتنت ! صدای مردونهای که فکر کنم متعلق به تراویس بود حرفش رو تایید کرد : - مطمئن بودم که دیگه مُردی , حاظرم قسم بخورم که دوباره زنده شدی . مردی که اون دختر تراویس صداش میکرد و حدس میزدم صاحب زیر زمین تراویس باشه , گفت میره بیرون تا راحت باشم . دختره سعی میکرد باهام حرف بزنه اما حس میکردم لال شدم . زبونم تکون نمیخورد . برام یه دست لباس گذاشت و رفت بیرون . به سختی از جام بلند شدم و جلوی آینهی اتاق ایستادم . از دیدن خودم وحشت کردم . تازه فهمیدم چرا چشمم باز نمیشد . ساعد دستم به حد مرگ درد میکرد . تمام تنم کبود بود . از پنجره بیرونو نگاه کردم , طبقهی اول یه خونهی ویلایی بود , اما ارتفاع یکم زیاد بود . سوئی شرتم و پوشیدم و رفتم تو بالکن , پریدم پایین و به محض برخورد با زمین تمام تنم درد گرفت اما راه دیگهای نبود , باید میرفتم . ته باغ از نردهها بالا رفتم اون سمت دیوار پریدم . اصلا نمیدونستم چرا دارم فرار میکنم . *** با احساس خیسی دستم چشمام رو باز کردم , یک روز ؟ دو روز ؟ حتی نمیدونستم چند وقته سرگردونم , چند شبه که روی نیمکت پارک میخوابم . یه چیزی روی صورتم کشیده شد , نگاهش کردم , یه گربه بود که داشت صورتمو لیس میزد . نوک انگشتمو گذاشتم رو دماغش و آروم هُلش دادم عقب , اما باز اومد سمتم , خودشو میکشید به دستام , دنبال نوازش بود , اما موهاش آبی نبود ... دست کشیدم روی گوشهاش , گوشهاش رو خوابوند و چشمهاش رو بست , اشک ریختم , امی کجاست ؟ ... *** بی توجه به بادیگارد جلوی اتاق , درو با شدت باز کردمو خودم و پرت کردم تو , پشت سرم بادیگارد اومد و دستمو محکم گرفت , سر جانسون داد کشیدم : - با اون دختر چیکار کردی عوضــــی ؟؟؟ از جاش پرید . رنگش پریده بود و چهرش حسابی آشفته : - تو اومدی منو سرزنش میکنی ؟ اریکا دختر من بود ! - همش زیر سر توئه ! اول مادرش رو کشتی حالا هم اون دختر بیچاره رو ! به بادیگارد اشاره کرد و اونم رفت بیرون . به محض بسته شدن در , سمتش یورش بردم و یقش رو چنگ انداختم : - بهم بگو کجا بردیش ؟ من میدونم امی نمرده بگو کجاست آشغـــــال ؟ عصبی فریاد کشید : - بهت میگم من هیچی نمیدونم ! حتی جنازش هم قابل شناسایی نبود ! هیچی ازش نمونده بود ... یقش رو رها کردم , از روی صندلیش افتاد روی زمین , روی زانوهاش خم و شد صورتش رو گرفت بین دستهاش ,


