صدای گریهی مردونش عصبانی ترم کرد , فریاد کشیدم و هرچی روی میز کارش بود و ریختم زمین , دستم درد میکرد هنوز . جلوش زانو زدم و انگشت اشارمو به تهدید سمتش گرفتم : - وای به حالت اگه بفهمم توی این موضوع دخیل بودی ! وای به حالــــت ! *** به چهرهی امی که روی سنگ سیاه صلیب شکل حک شده بود نگاه کردم . امکان نداشت اونی که توی این قبر خوابیده امی من باشه , یعنی امی من مرده ؟ نــــه ... نه لعنتی ... انگشتم رو نوازش گونه کشیدم روی گونهی عکس امی : - همه چیز روشن میشه عزیزم , انتقامت رو میگیرم ... *** - بالاخره باید یه چیزی باشه ! مدرکی , شهادتی , چیزی ! ایستاد و سمتم برگشت , یکم توی صورتم نگاه کرد و با تردید گفت : - خانومه ... - کوپر ! - خانوم کوپر , علت آتش سوزی اتصال برقی بوده , همه چیز کاملا مشخصه نیازی نیست که چیزی رو دوباره بررسی کنیم ! این یه قتل نبوده و نه حتی چیزی شبیه بهش ! از خشم چشمهام رو روی هم فشردم , نمیشد وسط دفتر پلیس دعوا راه بندازم . کاش پارتی داشتم , کاش میشد یه کاری کرد , اصلا ای کاش پلیس بودم ... *** به تاکسی گفتم جلوی در مدرسه بایسته تا برم پول بیارم , فلور جلوی ساختمون بود , دویدم سمتش . اولش منو نشناخت چون کلاه سوئیشرتمو کشیده بودم روی صورتم تا کبودیهام معلوم نشه , کلاهمو یکمی کشیدم عقب : - اِ خانوم شمایـ.... با دیدن صورتم حرف تو دهنش ماسید . بی معطلی حرف زدم : - فلور پول همراهت داری ؟ خواهش میکنم برو پول کرایه رو حساب کن من پولت رو پس میدم ! دیدم مات صورتم شده هلش دادم سمت در : - خواهش میکنم فلور راننده منتظر پوله ! انگار یهو به خودش اومد و دوید سمت در . وقتی برگشت نفس نفس میزد , اشک تو چشماش جمع شده بود , تازه متوجه لباس جدید توی تنش شدم , کت و دامن سورمهای خیلی شیک , و موهاش که خیلی خوشگل بالای سرش بسته بود . دستش رو گرفت جلوی دهنش , حلقهی توی انگشتش برق زد , دستش رو از روی دهنش برداشتم : - آروم باش فلور , چیزی نیست لبهاش از بغض لرزید , همون رژی رو زده بود که امی بهش هدیه داده بود , همون رژی که بوی توت فرنگی میداد: - چطور چیزی نیست خانم ؟ صورتتون ... وای خدا چه بلایی سرتون اومده ؟ خانم یه هفته کجا بودید ؟ گریه میکرد . بخاطر من ؟ یه هفته نبودم ؟ یعنی یه هفتس امی نیست ؟ گم شده ؟ مرده ؟ امکان نداره ... سکوت کردم , نشستم لبهی پلهها , کنارم نشست , دستم رو گرفت , دستهاش نرم بود , اما دستای امی نرمتر بودن , انگشتهای امی ظریف و کشیده بود , ناخوناش ... صداش افکارم رو به هم زد : - خوبی ماتیلدا ؟ نگاهش کردم , ماتیلدا ؟ پس خانم کوپر چی شد ؟ چرا از وقتی امی نیست همه چی عوض شده ؟ - برو لوک رو صدا کن , کارش دارم , میرم توی اتاقم وسایلم رو جمع کنم . *** اصلا حرف نمیزد , اگه بالا و پایین رفتن سینش رو نمیدیدم فکر میکردم نفس هم نمیکشه , زیر نگاهاش داشتم وسایلم رو توی چمدونم جا میدادم . نشستم رو تخت و با دستم به کنارم اشاره کردم : - بیا اینجا لوک ! آروم سمتم قدم برداشت , کنارم اما ننشست , جلوم ایستاد , چشمهاش میچرخید روی صورتم . دستهاش رو گرفتم : - لوک , باید کمکم کنی ! - .... - چرا اینجوری نگاه میکنی , لوک ؟ خب دعوا کردم کتک خوردم ! - فکر نمیکردم دعوایی باشی حالا من بودم که سکوت کردم , اون سوال پرسید : - امی این قیافتو دیده ؟ سکوتم رو دید , ادامه داد : - لابد به خاطر اون دعوا کردی ! خیلی دوستش داری , نه ؟ دیگه داشت اشکم رو در میاورد , سریع حرف رو عوض کردم : - لوک , میشه شمارهی پدرت رو بهم بدی باهاش صحبت کنم ؟ - بابام ؟؟ برای چی ؟ من که دیگه درسهام رو خوب خوندم ؟ - نه عزیزم , بخاطر تو نیست , من ... میخوام به ارتش ملحق بشم - چـــــی ؟ یه بار دعوا کردی کتک خوردی , فکر کردی ارتشم اینجوریه ؟ اونجا خیلی سخت میگیرن ماتی ! شاید اصلا اعزامت کنن عملیات ! معلوم هست میخوای چیکار کنی ؟ پس امی چی میشه ؟ *** - میدونم خیلی از دستم عصبانی هستید , اما اگه امکانش هست , فقط یکی دو روز به من اجازه بدید توی اون اتاق بمونم , بعدش هم میرم . عینکش رو از چشمش برداشت و سمتم اومد : - چی میگید خانم کوپر ؟ درسته یک هفته نبودید اما از سر و وضعتون مشخصه که مشکلی براتون پیش اومده بوده , من اینقدر بی رحم نیستم که بخوام اخراجتون کنم ! - خیلی ازتون ممنونم مستر دیویز , اما من دیگه نمیتونم اینجا درس بدم . نمیشه , من مناسب معلم بودن نیستم . - چی شده خانم کوپر ؟ من میتونم کمکتون کنم ؟ اگه میتونست امی رو بهم برگردونه , اره , میتونست کمکم کنه : - نه , من ... من متاسفم مستر دیویز ... *** با پدر لوک , فرمانده کلارک , تلفنی صحبت کردم . راه آسونی رو پیشنهاد داد و من سریعا اقدام کردم و از طریق سایت ثبت نام کردم . خوشبختانه دقیقا موقع استخدام بود . فرمانده کلارک گفت کاری میکنه که حتما استخدام بشم , به شرطی که امتحانها رو قبول بشم . زود تر از اونی که فکر میکردم کارها درست شدن . فقط باید میرفتم و چندتا از وسایلم رو از خونهی یوهان برمیداشتم . کسی در زد و بلافاصله وارد شد , فلور بود : - ببخش اما باید باهات صحبت کنم ! کنارم نشست . داشتم به این فکر میکردم در عرض یک هفته چطور یک دفعه این همه تغییر کرد ؟ رفتارش , ظاهرش , حتی طرز صحبت کردنش : - ماتیلدا چی شده ؟ لوک میگه میخوای بری ارتش ؟؟ نگاهم رو انداختم پایین و دست کشیدم روی ساعدم , جایی که خیلی درد میکرد .ادامه داد : - بعد از یک هفته برگشتی با سر و صورت کبود , اومدی استعفا دادی و میخوای بری ارتش ؟ ماتی تو همون کسی هستی که ماه پیش با امی تمام زندگیمو تغییر داد ؟ شنیدن اسم امی از زبونش از فکر پروندم . امی ... - ماتیلدا , عزیزم تو باعث شدی من مردی رو داشته باشم که سه سال عاشقش بودم , تو باعث شدی به تغییر دادن خودم فکر کنم , حالا خودت تو بدترین وضعیتی ! حرف بزن عزیزم ! ***
داستان بی نام - قسمت بیستو دوم
۹۵ بازدیدپنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۴:۲۴


