‏تو خیالم همش خودمو میذارم جای حضرت ابراهیم و وقتی پرتم کردن تو اتش و اتش گلستان شد برمیگردم سمت نمرود و دستم و رو میذارم رو خشتکم و به نمرود از دور اشاره میکنم بیا بخورش و با دو تا دستام بهش فاک نشون میدم