هان ای دل ِ عبرت‌بین! از دیده عِبَر کن! هان

 

ایوان‌ِ مدائن را آیینه‌یِ عبرت دان

 

ایوان مدائن طاق کسرا، طاق خسرو، تیسفون، و بارگاه انوشیروان هم نامیده شده.

 

خاقانی شروانی، شاعر بزرگ قرن ششم هجری، در راه بازگشت از مکه، از (ویرانه های) این کاخ دیدن کرده و این قصیده را سروده است. این کاخ، یکی از مهم ترین سازه های دوران «ساسانیان» است که بقایای آن هم اکنون در کشور عراق و در نزدیکی شهر بغداد قرار گرفته است.

 

«عِبَر» هم با «عبرت» هم ریشه است و هم در لغت به معنای (جاری شدن ِ اشک). شاعر متاثر از وضعیت ویرانه ی کاخ، آن را محل ِ عبرت دانسته و از دل ِ عبرت بین خواسته که از دیده بر آن بگرید.

 

یک ره ز ِ لب ِ دجله منزل به مدائن کن

 

وَز دیده دُوُم‌دجله بر خاک ِ مدائن ران

 

کاروان ها پس از پیمودن مسیری در روز، شب را در جایی «منزل» می کرده اند. یک بار که از کنار ِ دجله می گذشتی، شبی هم در مداین منزل بگزین.

 

«دُوُم‌دجله»، اشک را می گوید. که با دیدن ِ مداین، اشک ات مانند ِ یک دجله ی دیگر، بر خاک ِ مداین جاری خواهد شد.

 

خود دجله چنان گرید، صد دجله‌یِ خون گویی

 

ک‌از گرمی‌ی خوناب‌اش آتش چِکَد از مژگان

 

خود ِ دجله آن چنان گریه می کند که انگاری صد دجله ی خون است. گرمی خاک کنار رود را به آتش چکیدن از مژه های رود تعبیر کرده. از گرمای خون گریه کردن اش

 

بینی که لب ِ دجله، کف چون به دهان آرد؟

 

گوئی زِ تَف ِ آه‌اش، لب، آبله زد چندان

 

تصویری از لب ِ دجله داده است. کرانه‌ی آب‌های خروشان، کف تشکیل می‌شود. لب ِ دجله را به لب ِ آدم ِ حسرت‌به جگری تشبیه کرده که دهان‌اش کف کرده و از بس آه ِ سوزناک کشیده، لب اش آبله (تب‌خال) زده.

 

از آتش ِ حسرت بین بریان جگر ِ دجله

 

خود آب شنیده‌ستی ک‌آتش کند اش بریان؟

 

تا حالا شنیده ای که آتش بتواند آب را بریان کند؟ آتش ِ حسرت، جگر ِ دجله را بریان کرده است.

 

بر دجله‌گِری نو نو، وَز دیده زکات‌اش ده

 

گرچه لب ِ دریا هست از دجله زکات‌اِستان

 

گِری یعنی گریه کن. پشت سر هم بر دجله گریه کن و اشک ِ تو مثل زکات یا خراجی است که بابت اش می پردازی.

 

زکات استان یعنی زکات ستاننده. می گوید هر چند که خود ِ دریا از دجله زکات می گیرد، اما تو هم با اشک ات زکاتی به دجله بده. لحن ِ گرچه، اعتراض آمیز به نظر می رسد که چرا دریا باید از رود زکات بگیرد. برای توضیح این حس، این سطر از کلیم کاشانی را ببینید:

 

گرچه محتاج‌ایم چشم ِ اغنیا بر دست ِ ما ست / هر کجا دیدیم آب از جو به دریا می‌رود!

 

گر دجله درآمیزد باد ِ لب و سوز ِ دل

 

نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

 

باد ِ لب، نسیم ِ خنک ِ ساحل ِ رود است. می گوید اگر دجله باد ِ لب و سوز ِ دل اش را در آمیزد نیمی منجمد می شود و نیمی گداخته!

 

یعنی اگر بخواهد خنکی یِ ساحل اش را؛ و آتشی که در دل ِ خودش دارد را؛ با هم بیامیزد، نصف خاموش می شود نصف شعله ور! یا: دجله اگر درد ِ دل‌اش بترکد و با تَف ِ لب‌اش در آمیزد، باد ش می‌فسرد (منجمد می‌شود) و دل‌اش آتش می‌گیرد.

 

تا سلسله‌یِ ایوان بگسست مدائن را

 

در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

 

سلسله معنی زنجیر است. سلسله‌ی ایوان، اشاره‌ئی به حکایت ِ زنجیر ِ عدل ِ انوشیروان هم هست. انوشیروان ِ عادل زنجیر ِ بزرگی از قصر ِ خود آویخت که در یک سر ِ آن زنگ ِ بزرگی بود که کسی که شکایتی داشته زنجیر را تکان می داده که زنگ به صدا در آید که به دادرسی بیایند. (۱) از زمانی که سلسله ی ایوان ِ مداین گسسته شد، «را» این‌جا («را» ی فک ِ اضافه) است. (آن زنجیر ِ دادپروری از میان رفت؛ یا به عبارت ِ دیگری، سلسله ی شاهان ِ ساسانی گسسته شد) دجله در غل و زنجیر شد (زندانی شد) و مانند زنجیر، پیچان شد. اشاره به پیچ و تاپ ِ مسیر ِ بستر ِ رودخانه دارد. مثل زندانی که در از درد و رنج در خود می پیچد. به نوعی اشاره‌ی تلخی به (در غل و زنجیر شدن ِ دجله «مَجاز از کشور» پس از گسستن ِ سلسله‌ی پادشاهی) کرده است. «پیچان» هم صفت ِ مشترک ِ رود و زنجیر است. و هم نشانه‌ی درد و رنج است.

 

گه‌گه به زبان ِ اشک آواز ده ایوان را

 

تا بو که به گوش ِ دل پاسخ شنوی ز ایوان

 

باز تلمیحی به همان سلسله ی عدل ِ انوشیروان است. حتا حالا که آن سلسله گسسته شده و آن زنجیر پاره شده، گاهی به زبان ِ اشک، ایوان را فرا بخوان. چنان که قدیم ها وقتی ستم‌دیده‌ئی آن را آواز می داد و کسی به داد‌خواهی اش پاسخ فرا می‌داد، تو هم با اشک این ایوان را آواز ده. شاید پاسخی بشنوی.

 

دندانه‌یِ هر قصری پندی دهد ات نو نو

 

پند ِ سر ِ دندانه بشنو زِ بن ِ دندان

 

دندانه، کنگره ها و شکل های بالای دیواره ی قصر است. به این کنگره ها اگر نگاه کنی، هر بار پند ِ نو ئی خواهی گرفت. این پند ها را با گوش ِ جان بشنو. از بن ِ دندان (با اعماق ِ وجود). دیده اید کسانی که با دقت گوش می دهند بی اختیار دهانشان باز می ماند؟ نگو از بُن ِ دندان می شنوند!

 

گوید که: تو از خاکی. ما خاک ِ توایم اکنون

 

گامی دو سه بر ما نِه، اشکی دو سه هم بفشان

 

در این سطر و چند سطر ِ بعدی به نظر می رسد که پند را از زبان ِ کاخ می گوید. کاخ می گوید که حالا ما خاک ِ تو هستیم. (اصل و ریشه یِ تو ما هستیم.) به تعبیری دیگر هم می توان گفت: اکنون من که زمانی کاخ بودم، خاک ِ زیر ِ پای تو شده ام. خاک به معنی وطن هم می شود تعبیر کرد. تو از خاک هستی. ما خاک ِ تو هستیم. گامی دو سه بر ما بنه. و اشکی دو سه هم بفشان. از آن سان که بر سر ِ خاک ِ کسی اشکی می ریزند. می شود مصراع اول را این طور هم می شود تعبیر کرد: تو از خاک هستی و ما انگاری مقبره (خاک) تو هستیم. قدمی بر خاک خودت بزن و دو سه اشکی هم بر خاک خودت بفشان!

 

از نوحه‌یِ جغد الحق، ما ئیم به درد ِ سر

 

از دیده گلابی کن، درد ِ سر ِ ما بنشان

 

جغد در ادبیات کهن فارسی خوش آیند نیست. صدای جغد که از در ویرانه ها می خواند هم چیز خوش آیندی تلقی نمی شود. نوعی جغد را مرغ ِ حق هم می نامند. تمسخر و تحقیر ِ کسانی است که طاق ِ کسرا را ویران کردند. نوحه ی جغد الحق؛ صدایی مثل ِ نوحه را از فراز ویرانه های کاخ گفته. و گفته سر ِ ما از نوحه ی این جغدالحق ها به درد آمده است. با اشک ات، مثل ِ گلاب، مرهمی باش و درد ِ سر ِ ما را تسکین بده.

 

آری چه عجب داری ک‌اندر چمن ِ گیتی

 

جغد است پی ِ بلبل، نوحه‌است پی ِ الحان

 

در ادامه، با لحن ِ ناله و نصیحت، می گوید که این رسم ِ روزگار است و چیز عجیبی نیست که بعد از بلبل ها، جغد ها بیایند و بعد از الحان و آواز ِ خوش، نوحه جای آن را بگیرد.

 

ما بارگهِ داد یم، این رفت ستم بر ما

 

بر قصر ِ ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

 

ما که بارگاه عدل و داد بودیم این ستم بر ما رفت. حالا ببین آن ها که ستم کرده اند چه عقوبتی خواهند داشت!

 

گوئی که نگون کرده است ایوان ِ فلک‌وش را

 

حکم ِ فلک ِ گردان؟ یا حکم ِ فلک‌گردان؟

 

به نظر ِ تو این ایوانی که مانند ِ گیتی بوده و فلک وش بوده است را چه کسی سرنگون کرده است؟ کار ِ روزگار بوده یا دستور ِ خدا بوده؟

 

پس از ناله و نفرین، آدم به تقدیر و قضا هم شک می‌کند!

 

بر دیده‌یِ من خندی ک‌این‌جا ز ِ چه می‌گرید

 

گریند بر آن دیده ک‌این‌جا نشود گریان

 

به من می خندی که این جا برای چه گریه می کند! ولی به چشم ِ آن کسی باید گریه کرد که این ها را ببیند و گریه اش نگیرد.

 

نی زال مدائن کم از پیرزن ِ کوفه

 

نه حجره‌یِ تنگ ِ این، کم‌تر ز ِ تنور ِ آن

 

اشاره ای به دو داستان است. داستان ِ زال ِ مدائن و داستان ِ پیرزن ِ کوفه. و این مقایسه بین ِ این دو شخص را دستمایه ای قرار داده تا به نتیجه ی شاعرانه ای برسد.

 

زال ِ مدائن پیرزنی بوده که خانه ای مجاور ِ ایوان داشته که می بایست برای ساخت کاخ، آن را تخریب می کردند. با همه ی پافشاری، پیرزن حاضر به فروختن نشد. در نهایت کلبه را خراب نکردند و دیوار کاخ را از کنار این کلبه عبور می دهند که باعث ایجاد ناراستی در دیوار می شود. (۲)

 

پیر زن ِ کوفه (زال ِ کوفه) پیر زنی بود در زمان نوح که اثر ِ طوفان از تنور ِ خانه یِ او ظاهر شد و به او مضرت نرسانید. (۲)

 

می گوید که نه زال ِ مداین چیزی کم از پیر زن ِ کوفه دارد و نه حجره یِ تنگ ِ این کم تر از تنور ِ آن است.

 

دانی چه؟ مدائن را با کوفه برابر نِه

 

از سینه تنوری کن و ز دیده طلب طوفان

 

مداین را با کوفه ی زمان ِ توفان ِ نوح برابر نهاده است. وجه ِ شبه ها را به این ترتیب می توان بر شمرد: آسیب نرسیدن به خانه ی ِ زال ِ کوفه هنگام ِ توفان ِ نوح و آسیب نرسیدن به خانه ی زال ِ مدائن هنگام ِ ساخت ِ ایوان ِ مداین. وساطت ِ پیرزن ها، …

 

می گوید فکر کن این مداین، همان کوفه است. تو هم از سینه ات تنوری بساز (داغ ِ دل) و از چشم ات بخواه (گریه) تا توفان (ـِ نوح) بر پا کند. می توان قصد از این توفان را نیز چون توفان ِ نوح، اصلاح ِ وضعیت تصور کرد.

 

این است همان ایوان ک‌از نقش ِ رخ ِ مردم

 

خاک ِ در ِ او بود ی دیوار ِ نگارستان

 

فکر کنم در این بیت و چند بیت ِ بعدی، دلیل ِ این ادعای برابر نهادن اش را می گوید. می گوید این همان ایوانی است که از بس که مردم به آن رخ می ساییدند (برای کمک گرفتن و نیایش)، خاک ِ در ِ آن، از شکل ِ چهره هایی که بر آن سوده شده بود، شبیه ِ دیوار ِ نگارستان (چیزی مثل ِ موزه ها و نگارخانه های امروزی که تابلو های نقاشی و صورتگری بر آن می آویزند) بود.

 

این است همان درگه ک‌او را ز ِ شهان بود ی

 

دیلم مَلِک ِ بابِل، هندو شه ِ ترکستان

 

این همان درگاهی است که شاه ِ بابِل غلام اش بود و شاه ِ ترکستان دربان اش.

 

دیلم و هندو عبارت هایی بوده اند که معنی غلام و دربان را می رسانده اند. بحثی مطرح می شود که شاید استفاده از نام قومیت ها از دیدگاه امروزی، برای صفت های توهین آمیزی مثل ِ غلام و بنده، پسندیده نباشد. می بایست در نظر گرفت که آن زمان این شعر سروده شده است و بحث های حقوق ِ بشر و برابری، به شکل ِ امروزی مطرح نبوده است. هرچند که تا سال های اخیر هم {در زبان های غیر ِ فارسی} عبارت ِ «فیلیپینی» به معنی زن خدمتکار و پرستار بچه به کار برده می شده یا «تایلندی»، معنی جالبی نداشته. یا «نیگر» به معنی نیجریه ای، حاوی بار توهین آمیز و ناپسند برای سیاه پوستان است.

 

در صورتی که نام ِ قومیتی است که نباید به معنی خاصی مصادره شود.

 

ما هنوز تازه می آموزیم. و زیاد سخت نگیریم که چرا دیلم و هندو را به معانی مشاغل ِ پست به کار برده!

 

این است همان صفّه ک‌از هیبت ِ او بُرد ی

 

بر شیر ِ فلک حمله شیر ِ تن ِ شادُروان

 

شادُروان یعنی پرده ی آویز. پرده هایی که روی پنجره ها آویخته بودند و روی پرده ها شکل ها و طرح هایی از حیوانات مثل ِ شیر نیز وجود داشته. صفه یعنی ایوان ِ سقف دار.

 

این همان ایوانی است که هیبت ِ آن به قدری زیاد بوده که از هیبت ِ آن نقش ِ شیر ِ روی پرده ی کاخ به خودش اجازه می داده که به شیر ِ درنده (و به تعبیری دیگر اسد در برج ِ فلکی) حمله کند.

 

پندار همان عهد است از دیده‌ی فکرت بین

 

در سلسله‌ی درگه، در کوکبه‌ی میدان…

 

فکر کن و تصور کن که همان زمان است. کوکبه به معنی انبوهی جماعت است. میدان جنگ را تصویر می کشد. می گوید تصور کن همان زمان است. زنجیرهای درگاه کاخ را تصور کن و شلوغی میدان جنگ را.

 

 

‌‌پ‌ن: بعدا ادامه‌اش رو میذارم