من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی​خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می​ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن​های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می​باش چنین زیر و زبر هیچ مگو