اکثرمون این قضیه رو خیلی درک نمیکنیم،

اگر درک میکردیم هیچوقت کاری نمیکردیم که دیگران ازمون دلخور بشن،

کاری که دوست داشتیم رو انجام میدادیم،

دنبال تجملات نبودیم و از ساده ترین چیزها لذت میبردیم،

از وقت و توانی که در اختیار داشتیم استفاده میکردیم و کارهایی که میتونستیم انجام بدیم رو انجام میدادیم،

به کسانی که دوستشان داشتیم این حسمون رو ابراز میکردیم،

بیشتر عشق میورزیدیم،

هیچوقت و هیچوقت مغرور نمیشدیم،

بدبختی دیگران رو نمیخواستیم و خوشبختی را اول برای دیگران آرزو میکردیم،

از چیزهایی که داشتیم میبخشیدیم و دنبال زیاده خواهی نبودیم،

از نگاه ها و افکار منفی مسائل جنسی دوری میکردیم،

بیخودی در ذهنمون مشکل و ترس و نگرانی نمیساختیم،

خلاصه طوری زندگی میکردیم که از مرگ هراسی نداشتیم...

ی روزی میمیریم و کارخانه ها، انسانها و دنیا بعد از ما با چنان جدیتی به زندگی ادامه میدن که انگار هرگز در این دنیا زاده نشده بودیم.

زندگی هیچ ارزشی نداره مخصوصا تو این دنیایی که آدم ها(!) ساختن...

دوست دارم این نوشته رو با این شعر تموم کنم:

بر چرخ فلک مناز که کمرشکن است

بر رنگ لباس مناز که آخر کفن است

مغرور مشو که زندگی چند روز است

در زیر زمین شاه و گدا یک رقم است