خدا شاهده میگفت صبح ساعت ۸ صبح رفتم مخابرات و تو یه روز استخدام شدم همون روز کارو ول کردم و گفتم دیگه نمیام
فرداش رفتم یه کارخونه دولتی که کلی مزایا داشت و استخدام شدم و میگفت اونکارو هم خوشم نیمد ول کردم
و بعدش میره شهرداری و استخدام میشه و همون جا میمونه
و میگفت اصلا استخدام شدن های رسمی کار نداشت و این شخص بود که انتخاب میکرد چی کار میکرده
قبل هم با یه پیرمردی صحبت میکردم که در نگهبانی یکی از بانک های کشور به جاهای بالایی رسیده بود و میگفت من سال ۵۳ از شهرستان برای کار به تهران اومدم و نشسته بودم تو یه میدون که یه نگهبان بانک که جلوی در بوده میاد پیشش صحبت میکنن و از شانس ترک جفتشون بودن بهش میگه بذار برم داخل به رییس نگهبانی بگم کار میای رییس نگهبانی میاد بهش میگهمیخوای مثل ما این لباس را بپوشی بیای نگهبانباشی که این همقبولمیکنه و اون طوری استخدام میشه


