شعر زیبایی از مشرقی تبریزی
بس که جان بر آتش غم سوختیم در حرم رفتیم و مَحرَم سوختیم چون برآوردیم با عشقش دمی دم فرو بستیم و هم دم سوختیم آتش عشقش چو در ما در گرفت هر دو عالم را به یک دم سوختیم مانده بود از غارت عشقش دلی برق دیگر جست و آن هم سوختیم بارها با آتش غم ساختیم بار دیگر زآتش غم سوختیم سالها با آتش غم ساختیم سال دیگر ز آتش غم سوختیم
در مایه ابوعطا
تار:استاد شادروان فرهنگ شریف



