همه چیز از کاردیف شروع شد، شهری کوچک در کشوری کوچک. پسرکی که به خاطر مدل گوش هایش مورد تمسخر دوستانش قرار می گرفت، دوستی صمیمی تر پیدا کرد و آن هم توپ فوتبال بود.
سال ها گذشت و رابطه او با دوست صمیمی اش باعث شد تا کم کم به دنیای فوتبال حرفه ای وارد شود. پله های ترقی را به سرعت طی کرد از شهر خود خارج شد. تا این که زمزمه هایی مبنی بر پیوستنش به باشگاه محبوبش رئال مادرید به گوش رسید. تیمی که از همان کودکی طرفدارش بود و لباس هایش را می پوشید. زمزمه ها به حقیقت پیوست و سرانجام پس از کش و قوس های فراوان او به رویایش رسید. با ورود او به مادرید همه چیز تحت تاثیر تعدادی رقم بود. هوز رقم انتقال این پسرک مشخص نشده بود اما چیزی که قطعی بود این بود که باید او را به عنوان یکی از گرانقیمت ترین و یا شاید گراقیمت ترین بازیکن تاریخ فوتبال دانست، موضوعی که فشارها را بیش از پیش بر روی او بیشتر می کرد.
روزهای ابتدایی حضور او به دلیل نداشتن تمرینات پیش فصل خوب پیش نرفت و مدتی را به دلیل مصدومیت از میادین دور بود تا شایعات مبنی بر ارزش نداشتن او بیشتر شود. از آن سو ستاره جدید تیم رقیب فصل را با گلزنی شروع کرد و پسرک ولزی با شاهد درخشش وی و بالا رفتن انتظارات از خودش بود. اما او از همان کودکی با فشارها زندگی کرده بود، برای همین کم نیاورد و دوباره از جایش بلند شد. گذشت و گذشت تا روز موعود فرا رسید.
فینال، دشمن دیرینه و مهم تر از همه غیب فوق ستاره هم تیمی به دلیل مصدومیت، همه این ها بار روانی این مسابقه را برای او بیشتر می کرد. تیم حریف با تمامی قوا مقابل پسرک ولزی و یارانش قرار گرفته بود. توپ گرد فوتبال چرخید و چرخید تا در دقیقه 84 وقتی همه چیز مساوی بود زیر پاهای ستاره قصه ما قرار گرفت. توان بدنی اش به کمکش آمد، قلب حریف را نشانه گرفت و همچون تیری که از کمان شلیک می شود به سمت دشمن حرکت کرد. دنیا را به تحسین وا داشت. پسرک ولزی با حرکت و سرعت انفجاری خود به دروازه حریف رسید و به زیبایی هر چه تمام تر توپ را از بین پاهای دروازه بان حریف وارد دروازه کرد. پسری که او را دوستانش مسخره می کردند حالا قهرمان میلیون ها هوادار شده بود و چه افتخاری بالاتر از این که بعد از اتمام بازی مرد سال فوتبال جهان تو را در آغوش بگیرد و از تو تشکر کند.

آن دیدار با تمام خوشی هایش تمام شد و حالا او را به عنوان یکی از ارکان بزرگترین باشگاه جهان می شناختند. باشگاهی که برای جاودانه شدن در تاریخ فقط به عدد 10 فکر می کرد. آن ها در تاریخ 112 ساله خود 9 قهرمانی اروپا کسب کرده بودند و علی رغم فاصله زیاد با رقیبان، برای بهترین بودن عزم در دو رقمی کردن آن کرده بودند. هدفی که چند ساله پیاپی تا چند قدمی آن رسیده بودند اما هرگز دستشان به آن نرسیده بود.

بعد از گذر کردن از موانع بزرگ و کوچک، باشگاه مادریدی به فینال اروپا رسیده بود. یعنی تنها یک قدم تا رسیدن به رویای میلیون ها مادریدیستاها در سرتاسر دنیا. اما این بار توپ گرد طور دیگری چرخید. قهرمان قصه ما در طول این مسابقه چند موقعیت گل داشت که در هیچ یک دوست صمیمی اش با او یاری نکرد و مسیری به غیر از مسیردلخواه وی را انتخاب کرد. ثانیه ها گذشت و گذشت تا این که بازی به اوقات تلف شده رسید. ساق های بازیکنان خسته بود و دیگر توان فرارهای برق آسا نداشت اما پسرک ولزی بار دیگر کم نیاورد. دوید و دوید تا به دورازه حریف نزدیک شد. توپی را که هم تیمی اش به سمت دروازه شلیک کرده بود پس از دفع دروازه بان به سمت آسمان رفت و پس از فرود آمدن در راستای دید او قرار گرفت. حالا تنها یک نیروی جاذبه بین او و رساندن میلیون های عاشق به معشوفه شان فاصله داشت. با تمام خستگی خود را از زمین جدا کرد و با یک ضربه سر دیدنی توپ را وارد دروازه کرد تا بار دیگر با به ثمر رساندن گل قهرمانی اش، میلیون ها هوادار رئال مادرید را که خود از بچگی یکی از آن ها بود، به "لادسیما" ی رویاییشان برساند.
در حال حاضر چندماه گذشته است. پسرک ولزی قصه ما خوشحال تر از همیشه فوتبالش را ادامه می دهد و باید بار دیگر در فینالی دیگر برای تیمش به میدان برود. اما این بار داستان کمی متفاوت است، او به شهر زادگاهش برخواهد گشت. شهری که دوستانش را در آن از دست داد اما دوست دیگری پیدا کرد. شهری که الفبای فوتبالش را در آن آموخت و این بار شاید دوستانش به جبران دوران کودکی برای تماشای وی حتی از دور به ورزشگاه بیایند. به ورزشگاه بیایند تا شاید پسرک کک مکی از دور نیم نگاهی به آن ها بکند، شاید هم نکند. به ورزشگاه بیاییند تا به احترامش، به احترام اراده اش او را ایستاده تشویق کنند و شاهد هنرنمایی او با دوست صمیمی بچگی اش باشند.
پسرک کک مکی دنیا را چرخید و چرخید و بار دیگر به کاردیف رسید...



