چقدر اذیت کننده است که اقوام آدم از تو دوری میکنن، و تو هم همینطور. انگار همه ازت میترسن، چقدر اذیت کنندهست که نمیتونی با هیچکس دست بدی و هیچکسی رو بغل نکنی، اقوامت رو نبینی، دوست دارم دوباره بشینم درست کنار پدربزرگم و اون منو نصیحت کنه. دوست دارم دوباره دست رو سرم بذاره و بگه: « همیشه عاقبت بخیری بخواه، عاقبتت بخیر باشه»
یا اصلا دوستام رو ببینم، به قدری ترسیدن و ترسیدیم که نزدیک هم نمیشیم. اینکه دستت رو بندازی رو شونه دوستت و باهاش حرف بزنی، خوب نیست؟
این قرنطینه، برای شما چه محدودیت های بوجود آورده؟ آیا اصلا فقط تو خونه میمونید یا مجبورید بیرون برید؟
? برای کسایی هم که الان یاد اقوام از دست رفتهشون افتادن چه پدربزرگ، مادربزرگ، دایی، خاله، عمه، برادر، خواهر، مادر و پدر و... هم تسلیت میگم و براشون آرزوی صبر میکنم ?



