رادیو خودش را خفه می کند. روزنامه با تیتر درشت سرخاب سفیداب کرده که یعنی امروز، روز ماست. تلویزیون دو نیسان هندوانه بار زده برای بغل لپ تاپ پرستان خبر چاق کن. همه تقویم رو به نفع خود صرف کرده اند. روز خبرنگار مبارک. اول نوشته آنانی که دو جفت کفش همت دارند را از سوژه این چرک نویس جدا کنیم.همینطور آنانی که چند وقتی است آب را خنک میخورند.
نقش اول این یادداشت، آفتاب ظهر را که روی پرده دید، سحر خیز می شود. نقد چایی شیرین و قهوه ترک را که برای مادر انجام داد، دریچه ذهنش را برای دنیای مجازی باز میکند. آستان نیویورک را که شکافت سری هم به لس آنجلس می زند. قسمت انتلکچوال مغزش که خارش گرفت، چین پیراهن را برای مظلومیت کینزی جر می دهد که چرا این بدویان فقط دو کتاب اخلاق جنسی مرد و زنش را می بینند. کمی کپی پیست می کند و به همان شکل که مانند سرو از این تولید کیفیت مغرور نشده، بتهوون را پلی می کند. بتهوون از این لحاظ که خوبها همه غیر مجازند. هم در گوش هم روی کاغذ. با انگشت که سرشیر را می مکد به علل پیروزی دموکراتها می پردازد که ناگهان یکی از دوستهای مشترکش ان نقل قول تکراری نیچه را در مورد زن پیست می کند. حالا او است و یک دشت سرسبز برای دویدن در دل زیبا رویان. چارقد گل دار را که سر ملت کشید می رسد به بحث شیرین امیر قلعه نوعی.
با هوش است و می داند چه زمان تنها تجربه خرید ماست را در خرداد پر حادثه، به متن مافیا و محسن قهرمانی اضافه کند. به لیست تماسها که نگاه کرد اول کمی برای پرستارش تب می کند بعد به حنیف عمران زاده و محسن بنگر میس می اندازد. امروز باید جنجالی شود. تا قبل از مصاحبه "یسم"های جدیدی که دیشب از جیم کری یاد گرفته در یادداشت جدیدش می چپاند. متلکهای جدیدش را که نثار بنگر کرد میوههای پوست کنده را گاز می زند و چند "آیا می دانستید" را توی سینی به مادر پس می دهد. دو سیب خونش که افتاد به جامعه جهانی پیام می دهد که دربست تا دربند.
پس از دربند، در گوشیهای جدیدش را با آب و لاف تحویل جامعه جهانی می دهد. به ویروس کشنده تلویزیون برای برادران مادر مرده وارنر که پرداخت از استاد دولت آبادی و دسمال یزدی جدیدش می گوید. سرش را حسابی برای سقوط اسمها میچرخاند. جامعه جهانی تشنه نام جدید است و او از خال لب دختر قصه خوان در انقلاب می گوید و همان جا سمرقند و بخارا را به نامش می زند. به قصه خاتون و سعید هم می رسد و اشارهای دارد به دو قرن سکوت.
محصول این تولید کیفیت می شود میر غضبهای به اسم علی دایی. حرمت تریبون در اختیار حضرات ادا و اطوار هستند. این قصه وارثان اساتیدی مانند اردشیر لاهوری است. بزرگ کردن کوتولهها و زمین زدن از ما بهتران.مانند همین نوشته که انقدر دیر نوشته شد که از دهن می افتد. حالا در این جماعت لپ تاپ به مغز چه کسی حال دم کردن خبر دست اول دارد. مگر نوشتن از پیام صادقیان چه کم دارد!



