اشعار چقدر زیباشت
چه شب ست یارب امشب که ز پی سحر ندارد من و این همه دعاها که یکی اثر ندارد غلط است اینکه گویند به دل ره ست دل را دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد وحشی بافقی از غم شیرین یکی ساده نهاد بی خبر فرهاد را اندرز داد که که به خود جور و ستم چندین مکن جان شیرین بر سر شیرین مکن گفت فرهادش که پند ای چاره جوی وه چه شیرین می دهی شیرین بگوی مهرداد اوستا همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد وحشی بافقی
ویولن:استاد شادروان اسدالله ملک
تار: استاد شادروان فرهنگ شریف
ابوعطا



