خلاصه داستان: ریچل زنی دائم الخمر و مطلقه است که زندگی او به یکباره فرو پاشیده همسرش او را ترک کرده و با زنی دیگر در همان خانه زندگی میکند
ریچل که هر روز با قطار رفت و آمد میکند در همسایگی خانه همسر سابقش زن و شوهری جوان را از پشت پنجره قطار میبیند و فکر میکند آنها بسیار خوشبخت هستند تا اینکه زن جوان به طرز مشکوکی ناپدید میشود....



