در این کتاب در قالب ۱۲ داستان کوتاه به هم پیوسته،‌نویسنده از زبان اول شخص زندگی فردی به نام اشرف و خانواده اش را تعریف می کند. این خانواده در محله آبشوران و در کنار رودخانه ای به همین نام زندگی می کنند. جزء خانواده های فقیری هستند که افراد خانواده هاش مذهبی اما خرافاتی هستند. اشرف دو برادر و یک خواهر کوچک دارد و بعدها فرزند پسر دیگری نیز به خانواده شان اضافه می شود. اشرف در قالب این داستان به فلاکت های خانواده خود می پردازد.

بخشی از کتاب

بعد از ظهر پنجشنبه بود؛ مثل همهٔ پنجشنبه‌ها خاموش و دلگیر و کمی هم خوشی تعطیلی جمعه. اواخر پاییز بود. اتاق هنوز نم داشت. یک هفته پیش سیل آمده بود. بابام زیر کرسی خوابیده بود. آفتاب روی دیوار کاهگلی حیاط رنگ می‌باخت؛ دلم می‌خواست آفتاب نرود. هیچ وقت نرود و مشق‌هایم خود به خود نوشته بشوند و بابام از خواب بیدار نشود: هر وقت بلند می‌شد، بهانه می‌گرفت و کتکمان می‌زد. دلهرهٔ شنبه در دلم بود. آن همه مشق و جدول ضرب و معلم نامهربان و صدای ماست فروش دوره‌گرد در کوچه. چرا هیچ‌کس نبود که دوستمان داشته باشد؟ ولی بود. بچه گربه‌هایی بودند که شبها، دزدکی توی جامان می‌بردیم. دست‌هامان را می‌لیسیدند و برایمان خُرخُر می‌کردند؛ اما تا غافل می‌شدیم، می‌رفتند و پای بابا را گاز می‌گرفتند و می‌لیسیدند و بابام پرتشان می‌کرد تو حیاط.