ده سال پیش وقتی زمان انتخاب بود یکی از بهترین استادهای دانشگاهمان حرف جالبی به من زد.گفت اگر سرت درد میکند بیا و پزشکی را انتخاب کن اگر نه انتخابهای عاقلانه تری داری.ازقضا سر ما درد میکرد برای تجربه کردن اما شاید خیلی از این لحظه ها را حتی تصور هم نمیکردم.

یادم می اید روزی که از بیمار محترم و دوستداشتنی که مبتلا به hiv و سل بود باید نمونه میگرفتم و درمعرض خون بیمار قرار گرفتم و ان استرس تست بعد از ان.روزی که اولین بیمارم که فوت کرد ساعت ٥صبح پشت در روی زمین نشستم و دستهای لرزانم بعد از بیست دقیقه احیا توان حرکت کردن نداشت.روزی که جوان نجیب و باحیای کرد قبل از اینکه حتی جواب ازمایشش بیاید زیر دستگاه تنفسی رفت و بعد ناله های خواهرش که همیشه در گوشم خواهد بود.

یکی از همکاران پرستارمان همیشه میگفت نمیدانم چه سری است عزراییل همیشه ساعت ٣نیمه شب تا٦ صبح در بخشها سرک میکشد.حالا سالها از ان حرف گذشته و هر روز صبح وقتی صفحه موبایل را باز میکنم خبر این است پرستار بیمارستان ...براثر ابتلا به کرونا فوت کرد.پزشک بیمارستان...براثر ابتلا به بیماری کرونا فوت کرد.

این روزها سخت میگذرد سخت تر از چیزی که فکر میکردیم.لحظه ها کندتر و کندتر میگذرند حتی بهار هم انگار قصد امدن ندارد.دوستان و همکارانم همه کادر درمان با جان و دل میجنگند در جنگی نابرابر مقابل چیزی که نه میشناسیمش و نه حتی تجهیزات مقابله با ان را داریم.

ما انتخاب کردیم که باشیم بمانیم و بجنگیم حتی در این جنگ نابرابر اما کمک میخواهیم از همه برای همه.بمانید در هرجا که هستید و بدانید تا انتهای این مسیر ما نور را پیدا میکنیم و صبحی میرسد که میاییم و میگوییم نیمه شب هیچ اتفاقی نیفتاد...