بخشی از متن کتاب:

"بارها در زندگی‌ام لیز خورده‌ام. روی پله‌ها، کف آشپزخانه، بارها و بارها در زمین فوتبال، اما هیچ وقت تا این حد بدشانس نبودم. هرگز طوری لیز نخورده بودم که به قیمت یک گل و سه امتیاز حیاتی تمام شود. دمبا با توپ را دید که روی زمین سرگردان است. شروع به دویدن کرد و وارد دایره وسط زمین شد. حالا او بود و یک نیمه‌ی خالی زمین در برابرش. دست روی زانویم گذاشتم تا بلند شوم، به خودم فشار آوردم تا دوباره سرپا شوم. سایه آبی را دیدم که از کنارم عبور کرد. پای راستش توپ را از من دور و دورتر می‌کرد. حالا سرعت گرفته بود. شروع به تعقیبش کردم، اما پاهای بلندش او را از من دورتر می‌کرد. حتی یک تعقیب هم نبود. درمانده بودم. تمام تلاشم را می‌کردم اما می‌دانستم به او نخواهم رسید. با تمام وجود می‌دویدم اما دمبا با خیلی جلوتر بود. دو ضربه دیگر به توپ زد و به مینیوله‌ای رسید که برای تنگ کردن زاویه‌اش بیرون آمده بود. با خودم می‌گفتم: «نجاتم بده سایمون‌، نجاتم بده!» از بیرون محوطه جریمه، دمبا با، خیلی خونسرد توپ را از میان پاهای مینیوله وارد دروازه خالی کرد. احساس پوچی می‌کردم و به دویدن سمت دروازه خالی ادامه دادم. در حالی که توپ زیر بغلم بود، آرام به سمت مرکز زمین می‌رفتم. چشم‌هایم بسته بودند، احساس می‌کردم دیگر نمی‌توانم ادامه دهم. چلسی گل زده بود. آن‌هم بعد از لیز خوردن من، احساس مریضی می‌کردم. خیلی زود سوت پایان نیمه اول به صدا در آمد. می‌توانستم صدای هواداران جایگاه کاپ را که یکی از سرودهای من را می‌خواندند بشونم.

کتاب «داستان من» اثر استیون جرارد