خدایا...
ما را به غصههای معمولیمان برگردان!
به قسطهای عقب افتاده، امتحانات پایان ترم، ترافیکهای طولانی، خیابانهای شلوغ، دغدغههای زیاد، هدفهای سخت، خستگیهای مفرط...
به همان روزها که همدیگر را قضاوت میکردیم و به قضاوتهای هم توجهی نمیکردیم!
به همان روزها که دنیا هنوز اینقدر آلوده نبود، که آلوده بود و حاد نبود، که آلوده بود و از آلودگیاش نمیمردیم.
که دلواپس حالِ عزیزانمان بودیم، نه جانشان!
ما را برگردان به روزهایی که سلامتی اینقدر گریزپا نبود، که میشد لابهلای همین مشکلات و دغدغههای ریز و درشت، با خیالی آسوده فنجانی برداشت، چایی ریخت، کنار پنجرهای ایستاد و در کمال اطمینان و آرامش، نفسی عمیق کشید. که میشد کسی را به آغوش کشید و آرام شد، میشد دستان کسی را گرفت و بدون هراس، تمام شهر را قدم زد و غصهها و دردها را فراموش کرد. دلمان لک زده برای یک آغوش، یک لبخند، یک خیال تخت... دلمان لک زده برای یک زندگی آرام و معمولی... خدایا در آغوشمان بگیر که خستهایم، خودت حال زمین را خوب کن.


