خلاصه داستان: ژان باتیست کلمانس سرگذشت زندگی خود را برای غریبه ایی( خواننده کتاب) در رستورانی بازگو میکند

او تعریف میکند که وکیلی تراز اول بوده که یک شب در رد شدن از پل رودخانه زنی را میبیند که به طور غیر عادی به نرده های پل نزدیک شده است......