کتاب در جستجوی زمان از دست رفته نوشته مارسل پروست را قطعاً می‌توان یکی از رمان‌های کلاسیک تاریخ ادبیات جهان دانست. همان‌ کتابهایی که مارک تواین در مورد آنها می‌گوید: همه آرزو دارند آنها را خوانده باشند، اما هیچ کس حوصله‌ی خواندن آنها را ندارد.

دوستی به شوخی در مورد کتاب در جستجوی زمان از دست رفته‌ی مارسل پروست می‌گفت: اگر کسی بگوید که این کتاب را کامل خوانده است، اما سابقه‌ی بستری شدن طولانی در خانه و بیمارستان را نداشته باشد، باید در صحت گفتارش تردید 

 گزیده‌هایی از در جستجوی زمان از دست رفته : 

در تئوری می‌دانیم که زمین می‌چرخد. اما در عمل این را نمی‌بینیم و آسوده زندگیمان را می‌کنیم، چون زمینی که رویش گام می‌زنیم، نمی‌جنبد.

زمان زندگی نیز چنین است و برای نشان دادن گریزش، قصه نویسان ناگزیر به چرخش عقربه‌ها شتابی دیوانه‌وار می‌دهند، ده، بیست، سی سال را در دو دقیقه به خواننده می‌نمایانند.

کوته فکران، می‌پندارند که ابعاد بزرگ پدیده‌های اجتماعی، فرصت بسیار خوبی برای رخنه و کاوش در روان آدمی به دست می‌دهد.

تنها با فرو رفتن در ژرفناهای یک فرد می‌توان به درک آن پدیده‌ها رسید.

تجربه باید به من می‌آموخت – البته اگر هیچگاه چیزی به کسی آموخته باشد – که عاشقی یک نفرین است.

مانند نفرین‌هایی که در قصه‌ها می‌خوانیم و علیه‌اش کاری نمی‌شود کرد و فقط باید صبر کنی تا افسونش پایان بگیرد.

در جدایی، سخنان مهرآمیز را کسی می‌گوید که عاشق نیست.

یا باید رنج نکشیدن را انتخاب کرد یا دوست داشتن را.

هر کسی، افکاری را روشن می‌نامد که میزان پریشانی‌شان،‌به اندازه‌ی پریشانی افکار خود اوست.

نویسنده، فقط به دلیل عادتی که ریشه در زبان غیرصمیمی دیباچه‌ها و تقدیم‌نامه‌ها دارد می‌گوید: «خواننده‌ی من».

در حالی که در واقع، هر خواننده‌ای، زمانی که کتابی را می‌خواند، خواننده‌ی خودش است.

کتاب نویسنده چیزی جز نوعی وسیله‌ی بصری نیست که او در اختیار خواننده می‌گذارد تا با آن بتواند آنچه را که شاید بدون آن کتاب نمی‌توانست در خودش ببیند، درک کند.

محک حقیقت کتاب این است که خواننده آنچه را که کتاب می‌گوید در خودش باز بشناسد.