رمان قصر داستان مردی به نام «ک» است. او به روستایی وارد میشود که در بالاترین نقطه آن قصری قرار دارد و رئیس آن همه مردم را زیر نظر دارد و هیچ کدام از آنها حق ورود به قصر را نداشته و نمیدانند در آن چه خبر است. همه میدانند شرط ورود به قصر دریافت جواز است اما کسی به دنبال آن نیست و حتی نمیدانند از چه راهی باید آن را به دست بیاورند.
با وجود شرایط بد مردم در این داستان، کسی اعتراضی نمیکند و همه دچار عادت و پذیرش شدهاند. شخصیت اصلی یعنی آقای «ک» مثل کودکی میماند که تازه به دنیا آمده و از شرایط ناآگاه است و به آن عادت ندارد. همین ناآگاهی او باعث میشود که او شجاعت پیدا کند و مدام سؤال بپرسد و در برابر قوانین نه بگوید و تسلیم نشود.
رمان قصر همانند دو کتاب دیگر کافکا یعنی محاکمه و آمریکا ناتمام مانده است. همواره دو نظریه وجود دارد: یا داستان قصر (The castle)، پیچیدگی بیپایان مخصوص فرانتس را دنبال میکند که هر خط از آن مولد پیچیدگیهای دیگری است و هر پرسش، پاسخ و ضد پاسخی دارد که منجر به پرسشی دیگر میشود و فقط پایان مییابد، یا پایان نمیپذیرد بلکه از فرسودگی مطلق فرو میریزد، همان طور که قصر در وسط ماجرا زوال مییابد.
فرانتس کافکا (Franz Kafka) یکی از بزرگترین نویسندگان آلمانی زبان بود. کافکا در دوران عمر خود کتابهای مسخ، محاکمه، قصر، آمریکا، نامه به پدر و... را نوشت. او به دوستش ماکس برود وصیت کرد که تمامی نوشتههایش را قبل از خواندن بسوزاند اما ماکس از خواسته او سرپیچی کرد و تمام آثارش را منتشر کرد و او را به شهرت رساند. کافکا در سال 1924 درگذشت و در گورستان یهودیها در پراگ به خاک سپرده شد.



