- «پس اين همه جانماز آب کشيدن، اين همه عوام فريبی برای چه بود؟» - «مگر ما نبايد نان بخوريم؟ اين کاسبی ماست. دکان ماست که مردم را خر بکنيم. مرحوم ابوی خدابيامرز، از آن آخوندهای بی دين بود. هميشه به ترکی می گفت: «ای موسولمان قارداش، سنين اياقين هارا چاتدی که پخ چخارتمادی؟» يک روز يک شيشهه گلابی را به دو روپيه به يک ضعيفه زوار فروخت و گفت: سر آن را محکم نگهدار تا همزادت در نرود. من گفتم: ای بابا، تو ديگر چرا؟ جواب داد: اين مردم جنّ دارند، اگر من جنّ آنها را نگيرم، يکی ديگر می گيرد. پس تا مردم خرند، ما هم سوارشان می شويم. همينقدر بايد خدا را شکر بکنيم که همه مان زرنگ بوديم و توانستيم گليم خودمان را از آب دربياوريم، وگرنه تبليغ اسلام را کرده بوديم  حالا هر کدام توی يک مريضخانه خوابيده بوديم و پشت گردنمان هم يک مشمع خردل چسبيده بود».

بخشی از داستان کوتاه (کاروان اسلام) نوشته صادق هدایت

 

 

پ ن : هر چقدر  به آخوند میدان دهیم.  همان قدر هم دین و اعتقادتمان منحرف خواهد شد