تا ساعت ۴. ۵ صبح بیدار بودم. بعد از اتاقم رفت حال که چشمم افتاد به پنجره. وسط پرده ها خالی بود دیدم یه چیزی شبیه سایه داره تکون میخوره اون وسط. بهش زل که میزدم چشمام جلوش سیاه میشد و هیچی نمیدیدم. پلکامو باز میکردم. هر بار که نگاه میکردم همین اتفاق تکرار میشد. خسته هم نبودم بگم از خستگی بود. جای دیگه رو نکاه میکردم این اتفاق نمیوفتاد