دوره سربازی خودش نهایتا دوساله اما خاطراتش تمام نشدنیه و معمولا هم علی رغم سختی در لحظه وقوع با طعم شیرینی به یاد آدم میاد ،این البته خاصیت مرور خاطراته اما در مورد سربازی خیلی پررنگ تره این طعم شیرین 

کسانی که سربازی رفتند اگر دوست داشتند همین جا یا در پست مجزا خاطره ای از سربازی منتشر کنند که یکم حالمون بهتر بشه ،اگر پست جدا زدید برای راحت پیدا کردن از هشتک #سربازخاطره استفاده کنید 

در صورت تمایل تاریخ  ترخیص ،محل  خدمت هم ذکر کنید .

***

اما خود من

محل خدمت لشگر 16 زرهی قزوین 

ترخیص 5/10/89

من جایی خدمت میکردم که مسئول سیستم صوتی و تلفن های پادگان بود ،ماه رمضان سال 89 اکثرا  هر شب به مناسبت های مختلف مراسم افطاری بود و بچه های ما هم به نوبت هر شب برای برقراری سیستم صوتی میرفتن البته کاری نبود و فقط بحث حضور روتین و خوردن افطاری درست حسابی بود ( منم چون ارشدتر بودم میرفتم همیشه ولی بدون اطلاع و فقط برای افطار خوردن ?) روزی که نوبت خود من شد ،روز انتخاب سرباز نمونه های لشگر بود که منم یکی از اون 5 نفر برگزیده بودم و چون فرمانده خودمون هم بود دیگه آدم اضافی نبردم که یوقت نبینه ، مراسم شروع شد و از شانس مزخرف من بلندگو های یک طرف سالن کار نکرد ،با هر بدبختی بود راه انداختمش و قبل از اینکه فرصت تمیز کردن خودمو داشته باشه صدام کردن برای جایزه گرفتن ،با دست کثیف و لباس خاکی رفتم پیش فرمانده لشگر و یه امیر دیگه که از نیرو زمینی اومده بود ،فرمانده مون از عصبانیت داشت سکته میکرد ولی اونها بندگان خدا به روشون نیاوردن و حتی فرمانده لشگر تشکر هم کرد به خاطر درست کردن صوت ، خلاصه شب جایزه گرفتن ما تبدیل شد به یک افتضاح که فرداش فرمانده مون 5 روز اضافه خدمت برام زد و البته بعدا به جبرانش 10 روز مرخصی بهم داد ?

پ ن : اونایی که سربازی نرفتید نترسید از بیرون خیلی ترسناک به نظر میرسه اما در عمل اونقدر سخت نیست ،البته به محل خدمت هم وابسته است 

پ ن : امیدوارم استقبال بشه و با یادآوری خاطرات  یکم روحیه ها تقویت بشن