تصور کنید به خود میائید و میبینید در یک کشتی هستید؛ یکی کشتی بسیار بزرگ که ابتدا و انتهای آن معلوم نیست؛ و در پهنة اقیانوس روان است. شما را خاطره ای هم نه که کی بوده اید و کجا. بتدریج از لاک بُهت بسیط بیرون می خزید و گوشه کنار، آهسته، از اطرفیانتان سؤالاتی میپرسید: که هستیم و از کجا و به کجا و چرا و ... بزودی میفهمید که گویا هیچ کس چیزی در این باره نمیداند، گرچه برخی به روی خود نمیاورند. راه میافتید تا محیط اطراف خود را بیشتر درک کنید. بعضی فقیرند، بعضی نه؛ بعضی بیمار، بعضی نه؛ بعضی غمگین، بعضی هم معمولی و بعضی هم شادمان. گرچه هیچ کس نیست که اصلا نخندد یا اصلا نگرید. شلوغ است. پر از جیغ و شکوه. اینجا و آنجا کسانی بساط کرده یا معرکه گرفته اند و کسانی هم دور آنان جمع شده اند. برخی سخنان زیبا میگویند مثل عرفان، برخی سخنان بزرگ میگویند مثل تغییر. برخی وعده میدهند مثل بهشت. هیچکس باور نمیکند ولی خیلیها دنبالشان راه میافتند. اول تعجب میکنید، بعد میفهمید که مردم هم ناراضی اند هم حوصله شان سر رفته، میروند اگر فال نبود تماشا هست.  شما پیش از هر چیر دنبال حقیقتید؛ ولی بعد از مدتی میفهمید حقیقت اگر نفعی به کسی نرساند، تفنن است؛ تازه اگر آزارنده نباشد. بعد عدالت را امتحان میکنید، میبینید چیز خوبی است، فقط معلوم نیست که چیست. بعدا متوجه میشوید که منظور از عدالت این است که سهم بعضی را بیشتر کنید. برای همین هیچ وقت برقرار نمیشود. حوصله تان سر میرود، میروید سراغ بساطی که حرفهایش عجیب و جذاب است. عمیق و مواج و مبهم. ولی حس میکنید انگار دارد کلاه سرتان میرود؛ میروید. کسانی را میبینید که میخواهند کشف بزرگی را به ثبت برسانند مبنی بر اینکه این جهان کور است و زهره جهنم است عشق کار هورمونهاست و دیگرخواهی از خودخواهی است. درک و شجاعتشان را ستایش میکنید اما از خود میپرسید چرا آنها گمان دارند واقعیت هرچه عریانتر بهتر. و گمان میبرید به تن واقعیت باید جامة چاکدار پوشاند. جمعی را میبینید بسیار مسئول و اخلاقی و با عاطفه. روی مشکلات اجتماع انگشت میگذارند: فقیرها یتیمها خیابان خوابها زندانیها. دوستشان میدارید؛ ضمن اینکه فکر میکنید شور زیادشان گاه سهل انگار است.  از وضعی که میبینید خوشتان نمیاید. آرزو میکنید کاش میشد عوضش کرد؛ یا اینکه کاش اصلا نمیبود. ولی درمیابید که یکی سخت است و دیگری کار ِاز کار گذشته. ناراحت میشوید و ممکن است دلتان بخواهد خودکشی کنید؛ ولی زود پی میبرید که اگر به این آسانی بود که پدرانتان زودتر چنین کرده بودند و نوبت به شما نمیرسید. در فکر عمیق فرو میروید ولی با صدای رهگذری به خود میائید که میگوید: فکر نکن؛ اگر تا حالا نشده دیگر هم نمیشود. نمیخواهید این را باور کنید و حق هم دارید چون فقط در بسیاری موارد درست است نه در تمام. عاقبت به این نتیجه میرسید که هیچ راه حل زود و زیادی وجود ندارد؛ آنچه از دست میاید مقادیری از لذت و غفلت است که بیگانه با اخلاق و مسئولیت نباشد. بدون اینکه گمان کنید اینها قابل خط کشی دقیق است. فکر میکنید که زیاد نباید فکر کرد و زیاد نباید واقعیت را عریان کرد و حتی کمی زیور زوری هم بد نیست. به این نتیجه میرسید که برغم همة قرائن باید خوشبین بود و تلاش کرد و جدی بود و مهربانی کرد و سخت نگرفت. و متقاعد میشوید که هیچ چیز بدِ مطلق نیست، مگر استثنائا تقریباً تمامی آنچه چند حکومت که نسلشان در حال انقراض است دارند انجام میدهند. مطمئن میشوید که آنها جهنم درست کرده اند و از ایشان متنفر میشوید. ولی چون نمیدانید با رفتنشان، چقدر از بهشت متحقق میشود همة هست و نیست را به رفت و بود آنها متصل نمیکنید؛ اگرچه نهایت تلاش خود را میکنید. و یک چیز مهم:  میفهمید که این صرفاً تجربة شخص شما است و دیگران کاملاً محقند اصلاً اعتنا نکنند، یا مخالفت کنند. گرچه فکر میکنید بهتر است اعلام کنید خیلی اهل جدل نیستید.

#مرتضی_مردیها