سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی به خاطر داریَم آیا؟ به خاطر دارمت آری! سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی! نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!! سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم از این هم تلخ تر باشی،همان شیرینِ فرهادی...