وقتی گوشواره‌هام رو گوشم کردم رفتم سر پست نگهبانی، از خوشحالی فریاد می‌زدم:«جناب سروان، نگهبان فلانی گزارش می‌دهد...»

- «ببینم این چیه؟»

- «یعنی چی که چیه؟»

-«گم شو از این‌جا!»

- «چی شده مگه؟»

«فورا گوشواره‌هات رو در بیار!چه وضعشه؟ توسربازی؟»

جناب سروان خیلی خوشتیپ بود. همه‌ی دخترها به نوعی عاشقش بودن. اون همه‌ش به ما می‌گفت که تو جنگ فقط سرباز احتیاجه! فقط و فقط سرباز!... اما ما دلمون می‌خواست که زیبا هم به نظر بیایم... تمام جنگ می‌ترسیدم که پاهام معلول شن. پاهام خیلی خوش‌تراش و قشنگ بودن. مردها چی؟ زیاد هم مهم نیست اگه پاهاشون رو از دست بدن. در هرصورت همه اونا رو قهرمان می‌دونن. شوهری که همه آرزوش رو دارن! اما اگه زنی معلول بشه، سرنوشتش تباه میشه. سرنوشت زنانه‌ش...»

 

 

ما بين خودمون دختر خوشگل زياد داشتيم...يه بار با هم رفتيم حموم روسي، نزديك حموم يه آرايشگاه هم بود. خلاصه، ابروهاي همديگه رو رنگ كرديم. يكهو فرمانده سرمون فرياد زد"اومدين بجنگين يا برقصين؟" تمام شب رو گريه كرديم و با اشك هامون رنگ ابروهامون و پاك كرديم. صبح فرمانده دوباره اومد بيرون و به تك تك مون گفت "من سرباز احتياج دارم، نه بانو.اگه زن باشيد تو جنگ زنده نمي مونيد" خيلي فرمانده سخت گيري بود. قبل از جنگ معلم رياضي بود...

 

 

باید اعتراف کنم این دخترها اغلب صادق و خالص بودن. پاک بودن. اما بعد از جنگ... بعد از کثافت ها، شپش ها، بعد از مرگ... همه دنبال زیبایی بودن. دنبال زنان زیبا... دوستی داشتم تو جبهه، یه دختر خیلی خوب عاشقش بود. پرستار بود دختره. اما دوستم باهاش ازدواج نکرد ... بعد از جنگ نخواست باهاش ازدواج کنه، چون چهار سال اون دختر رو در حالی که چکمه های کثیف و ژاکت مردونه تنش بود می دید. ما سعی کردیم جنگ رو فراموش کنیم، واسه همین دخترهامون رو هم فراموش کردیم.

 

کتاب: جنگ چهره‌ی زنانه ندارد نویسنده : سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ