من تنها توی دل شب در دشتهای روستایی  زیاد بودم معمولا کومباین گندم  شب نوبت ما میشد گاهی موقع ها که خسته می شدم خدا حافظی می کردم وتنها راه می افتا م طرف جادهای رسیده به شهر  با یه چراغ قوه، همه می پرسیدن تو نمی ترسی منم می گفتم آره از حیونا و گله سگهای ولگرد می ترسم و اونا می گفتن نه منظورمون اجنه هاست من می گفتم اصلا اعتقادی ندارم تا بترسم و اونا می خندیدن ومی گفتن تو قران امده بعد نوبت من بود که بخندم