فوتبال زاییده عصر مدرن است، زاییده روزهایی که فوردیسم در صنعت غوغا میکرد. اواخر قرن نوزدهم مدرنیسم در حال اعتلا بود و بهسرعت مفاهیم را عوض میکرد. فوتبال در دورهای زاده شد که درست در همان روزها در گرین فیلد تاونشیب امریکا پسری به دنیا آمد که نامش را هنری نهادند. هنری فوردی که بعدها شرکت فورد را بنا نهاد و با تئوری خط تولید انبوه خود دنیای مدرن را دگرگون کرد. روزهای ابتدای سده بیستم مصادف بود با عصیانی بر معیارهای مدرنیسم.
این عصیان خودش را در تکتک شئون زندگی انسانی جلوهگر ساخته بود. آلدوس هاکسلی در 1932 کتابی نوشت به نام دنیای قشنگ نو که هجویهای بود بر انسان ماشینی قرن 20 و نظام اخلاقی متزلزل آن دوران. چند سال قبل از آن در سال 1925 میخائیل بولگاکف کتابی نوشت به نام دل سگ، که تیغ انتقادات را روانه جریان غالب فکری آن عصر یعنی عقلگرایی و اومانیسم کرد. چارلی چاپلین با اثر جاودانهاش یعنی عصر جدید که در سال 1936 ساخته شد، صدای اعتراضی شد بر مدرنیسم. اما در همین سالها و در کشاکش جریانات کمونیستی که بهعنوان تنها جریان فکری مخالف مدرنیسم و کاپیتالیسم طرفدار پیداکرده بود، پدیدهای در حال گسترش بود که متأثر از جریانات مدرنیسم شیوه زندگی انسانها را دگرگون ساخت. فوتبال دهه 30 میلادی آغاز جهانیشدن این پدیده بود، و اگر در این 84 سال به سیر رشد این پدیده، نگاهی بیندازیم شگفتزده خواهیم شد.
مدرنیسم علاوه بر تأثیری که بر رشد رسانهها و بهتبع آن تجاری کردن فوتبال گذاشت. حتی در تاکتیک فوتبال هم خودش را متبلور ساخت. دوران مدرنیسم دوران خردگرایی بود، وقتی هنری فایول اصول 14 گانه علم اداره را ارائه کرد، فکر نمیکرد که اصول تقسیمکار، وحدت فرماندهی، وحدت هدف، اختیار و نظم و انضباط روزی خودش را در میان زمینهای چمن فوتبال متبلور کند. تاکتیک در فوتبال به اصل تقسیم وظایف اشاره میکند، سیستمهای 4-2-4، 2-4-4، 2-5-3 و ... زاییده شدند. در ابتدای پیدایش فوتبال این پدیده هم نتوانست از پارادایم فکری مدرنیسم فاصله بگیرد. اصل تقسیمکار به تقسیم وظایف اشاره میکرد، و چیزی که در فوتبال و تاکتیکهای ابتداییاش نمود داشت، همین مسئله بود. دفاع صرفاً توسط مدافعان انجام میشد. هافبکها وظایفی مابین حمله و دفاع داشتند و مهاجمان عوامل گلزنی بودند. کافی است همینالان بهترین بازی قرن (برزیل و فرانسه 86) را دانلود کنید و به تماشای آن بنشینید، اگر حس نوستالژیک دیدن بهترین بازی تاریخ جام جهانی را به کناری بگذارید، حتماً از ایستایی بازیکنان در زمین شگفتزده خواهید شد. توپ به هر خطی از زمین که میرسید تازه جنبوجوش آغاز میشد، هر قسمت از زمین به بازیکنی تعلق داشت و تنها وقتی وظایف فرد شروع میشد که توپ به آن نقطه میرسید. از آن روزها زمان زیادی نگذشته است، تازه همین بازی متعلق به آخرین روزهایی که مدرنیسم در فوتبال حکومت میکرد، کمی قبلتر از سال 86 رینوس میشل هلندی سبکی را بنا نهاد که توتال فوتبال نام گرفت، توتال فوتبال خطی میکشید بر انگارههای مدرن در فوتبال و فتح بابی بود برای دورانی که سالها بعدازآن همهگیر شد. میشل هلندی بر تمام مفروضات فوتبالی آن دوران خط کشید، دیگر یک تیم درون زمینبازی میکرد و خبری از انسجام رقتبار مدرنیسم نبود. این تفکر در کنار تفکر مدرن فوتبال رشد کرد و به عصر حاضر رسید، شاید فوتبال دیرتر از هنر، فلسفه، علم و صنعت خودش را با این انگارهها تطابق داد. اما هر چه بود پای مدرنیسم به تاکتیکهای فوتبال هم باز شد.
پستمدرنیسم شورشی بود بر تمام مفاهیم مدرن. انسجام درونی و سلسلهمراتب مشخص زنگ باخت. حالا دیگر شرح وظایف تدافعی و تهاجمی برای تمامی خطوط معنا پیدا میکرد. دروازهبان بهعنوان یک خط با شرح وظایفی بسیار بیشتر از قبل وارد بازی فوتبال شد. مهاجم نوک کلاسیک در بسیاری از تاکتیکها رنگ باخت، ساختار تیمها در طول بازی دچار تغییرات بیشتری شد و عدم قطعیت پای خودش را به فوتبال باز کرد. خرده روایتها جای خودشان را باز کردند و دیگری خبری از آن بند کهنه تقسیم وظایف و خودمختاری تاکتیکی نیست. نوعی از آنارشی گری در تاکتیکهای فوتبال نمود پیدا کرد. خطوط به بیش از سه خط قدیمی ارتقا پیدا کرد. سیستمهای 1-4-1-4، 0-6-4، 1-2-3-4، 1-2-2-1-4 و ... آمده بودند تا تمام مفروضات ما را دچار چالش کنند. هرچند همین تاکتیکها نیز در زمان بازی و چینش حتی به نماد عددی خود نیز وفادار نیستند. مهاجمان نقش تدافعی بیشتری گرفتند و مدافعان از وظایف قدیمی خود فاصله گرفتند. سیستمهای قدیمی مانند 3-5-2 نیز تنها در اعداد روی کاغذ نماینده سیستمهای قدیمی بودند و شرح وظایف و نوع کارکردشان متفاوت شده است. در این میان شاید تنها استاد علیفر هنوز انگارههای مدرن و دفاع سهنفره برایش یک توتم و امری مقدس بهحساب بیاید. هر چه باشد نسل اینگونه تفکرها در حال برچیده شدن است و آشوبی از تاکتیکها و سیستمهای مختلف در حال زایش و تکامل هستند. این روزها ما در دنیایی پر از مفاهیم غریب تاکتیکی زندگی میکنیم که قدرت سلطه هرکدام از تاکتیکها محدود به سالهایی به کوچکی انگشتان دست میشود و هر ساخت تاکتیکی برای ادامه حیات خود نیازمند یک ترمیم جدی در بازههای زمانی کوتاه است. دیگر هیچ تفکری درزمینهٔ تاکتیکی غالب نیست و این خود نیز از نشانههای پستمدرنیسم در فوتبال است.