وقتی فیلم شروع میشه اگه سطحی به فیلم نگاه کنیم انگار داریم به یک موسیقی متال گوش میدیم که گاهی صدایی زشت و اهریمنی داره و سپس صدای زیبایی که دوباره مغز عصبی مخاطب رو متعادل میکنه.
بیایید کمی عمیق تر به فیلم نگاه کنیم تنها به فیلم نه ادبیات فیلم. همینطوری که گل ها زیبایی هایی دارند خارها هم زیبایی هایی دارند که میتوان به اون ها نگاه کرد و لذت برد و حتی گاهی لباس مشکی خیلی زیبا تر از لباس سفید است. منظور این است که فیلم یک موسیقی متال نیست بلکه تماشای باغی پر از گل و خار است که هر دویشان زیبایی های خود را دارند. از این جهت می توان گفت گل و خار که زیبایی های نویسنده ی بد اخلاق(جک نیکلسون) کسانی را که در اطراف هستند را به وجد می آورد و زشتی های او تا وقتی کسی به آن دست نزند به او آسیبی نمیرسد.
اما در مورد ادبیات فیلم دوست داشتم کمی مدرن تر باشد و زیبایی و زشتی بعنوان دو عنصر رو بروی هم قرار نگیرد (که حتی گاهی هم قرار نگرفت!) بلکه زیبایی و زشتی مکمل هم باشند.
تحلیل کلی: فیلم واقعن زیبایی بود و خیلی سر از فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک بود.


