این ماجرا کاملا واقعیه
در اقوام نسبتا دور ما زن و شوهری بودن که از دور به نظر زندگی خوبی داشتند ،زن خانه دار ،شوهر کاسب و یه دختر بچه ، اواخر دهه هفتاد یهو خانومه عاشق یه مرد زن دار شد و بعد از مدتی به دلیلی که هنوز کامل مشخص نیست ( تهدید به خودکشی ،خیانت یا کشتن مرده و... ) مرد بنده خدا حاضر به طلاق دادن شد و حتی شایعه بود که زنه یه مقدار طلا و... هم از خونه موقع رفتن برداشته بود ، اون مرد دوم هم زنشو طلاق داد و با هم ازدواج کردن
بنده خدا مرد ه موند و با کلی سرشکستگی و بدبختی و انزوا دخترشو بزرگ کرد ، تا رسید موقع ازدواج دخترشون که سال 97 بود ، گویا با اصرار دختره پدرش قبول میکنه که مادر هم در مراسم باشه ،همین ملاقات در مراسم همانا و مراوده ایجاد شدن همانا ،زنه بعد از مدتی میره رو مخ شوهر اولش و میگه پشیمانم و... تا دوباره از شوهر دومش طلاق میگیره و با هم ازدواج میکنن اواخر و جالب اینکه دو تا بچه حاصل ازدواج دومشم که نسبتا بزرگ هستند الان دارن با اینا زندگی میکنن ??
اما اوج قضیه اینجاست که همسر دوم این خانم الان به خواهر شوهر اول زن سابقش که چند ساله همسرش فوت کرده پیشنهاد ازدواج داده و تقریبا در حال نهایی شدن هست و البته اون خانمه هم پیش خواهر شوهرش ضمانت کرده که مرد خوبیه ?
پ ن : اون مرد اولی و خواهرش از اقوام دور پدرم هستند و این اخبار در مکالمه امروز پدرم و عمه ام به گوش ما رسید
من حقیقتا از اون موقع فکرم درگیره که این چه جور زندگی که بعضیها دارن ،قصد سرزنش ندارم اما فکر میکنم این سبک زندگی بسیار بی ارزش و پست باشه


