شاخکهای کج شده(1):https://www.tarafdari.com/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/158832/%D8%B4%D8%A7%D8%AE%DA%A9%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AC-%D8%B4%D8%AF%D9%871#comment-1094893
تازه آن جا فهمیدم چه دستوری داده ام.ولی دیگر خیلی ها وارد میدان مین شده بودند.همان طور هم به طرف دشمن آتش می ریختند.یکی دیگرشان گفت:حاجی همه رو به کشتن دادی!
شک و اضطراب آنها مرا هم گرفت.یک آن،اصلا یک حالت عصبی به ام دست داد. دستها را گذاشتم روی گوشهام و محکم شروع کردم به فشار دادن.هرآن منتظر منفجر شدن یکی از مینها بودم... .
آن شب به لطف وعنایت بی بی دو عالم(سلام الله علیها)،بچه ها تا نفر آخرشان از میدان مین رد شدند.حتی یکی از مینها منفجر نشد.تازه آنجا به خودم آمدم.سر از پا نشناخته دویدم طرف دشمن، از روی همان میدان مین!
صبح زود،هنوز درگیر عملیات بودم.یکدفعه چشمم افتاد به چندتا از بچه های اطلاعات لشکر.داشتند می دویدندوبا هیجان از این آن می پرسیدند:حاجی برونسی کجاست؟!حاجی برونسی کجاست؟!
رفتم جلوشان گفتم:چه خبره؟ چی شده؟
گفتند: فهمیدی دیشب چه کار کردی حاجی؟!
صداشان بلند بود و غیر طبیعی.خودم را زدم به آن راه.عادی و خونسرد گفتم: نه.
گفتند می دانی گردان را از کجا رد کردی؟
پرسیدم از کجا؟
جریان را با آب وتاب گفتند.به خنده گفتم:إه!مگه می شه که ما از روی میدان مین رد شده باشیم؟حتما شوخی می کنید شماها.
دستم را گرفتند .گفتند:بیا بریم خودت نگاه کن.
همراهشان رفتم دیدن آن میدان مین ،واقعا عبرت داشت.تمام مینها روشان جای ردپا بود.بعضی حتی شاخکهاشان کج شده بود،ولی الحمدالله هیچ کدام منفجر نشده بود."
خدا رحمت کند شهید برونسی را ، آخر صحبتش با گریه می گفت: بونین که حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)واهل بیت عصمت وطهارت(علیهم السلام)،توی تمام عملیتها مارو یاری می کنند.
محمد رضا فداکار،یکی از همرزمان شهید برونسی می گفت:چند روز بعد از آن عملیات، دو سه تا از بچه ها گذرشان به همان میدام مین می افتد.به محض اینکه نفر اول پا توی میدان می گذارد یکی از مینها عمل می کند متاسفانه پای او قطع می شود!بقیه ی مینها رو هم بچه ها امتحان می کنند ، که می بینند آن حالت خنثی بودن میدان مین برطرف شده است!
شهید برونسی تمام ذکر وفکرش درباره عملیات موفق،این بود که می گفت:
"باید نزدیکی مان را با اهل بیت(علیهم السلام)،بیشتر وبیشتر کنیم،و ایمانمان را قوی تر"
خاطره ای از سردار ،حاج عبدالحسین برونسی
کتاب خاک های نرم کوشک