مردی را میشناسم ، به شدت عمیق! به شدت ترسناک! به شدت مهربان...

نمیدانم شاید مادرش همان اقیانوس باشد شایدم پدرش ابری باشد که چندی پیش صاعقه هایش به اتمام رسیده و باد آن را از  اقیانوس رانده است.

ولی او کیست؟ چه چیزی میتواند باشد؟ یک کوه بلند با دامنه هایی پوشیده از برف؟ یا آتش فشانی که تا دور دست خود خاکستری بیش نیست؟!

همه را میفهمد! اتفاقات را قبل از رخ دادنشان ، برای خود ترسیم میکند! حدسش مثل همیشه درست است! به ظاهر ساده باطنش اما نه! از این دنیا برای خود یک زمین بازی ساخته است که قواعدش را او تعیین میکند!همه در زمین بازی او هستند حتی آنهایی که گمان میکنند او را بازی میدهند ! هیچگاه وارد زمین بازی دیگران نمیشود ، به آنچه میخواهد میرسد اما واقعا چه میخواهد؟

شب ها میتواند به هر جایی که میلش کشد ،برود! مهم نیس مقصد مشرق ترین جای دنیا باشد یا مغرب ترینش، یک مهمانی در آنسوی شهر یا یک رویا با افرادی محال در جایی که هیچ گاه وجود نخواهد داشت و اتفاقاتی که هرگز رخ نخواهند داد، نگاه ها و جملاتی که تا ابد به حقیقت نخواهند پیوست! آن هم تنها با یک فنجان قهوه و یک پلک بستن!