این سکانس لحظه بدرقه سرگرد فتاحی توسط هم سلولی هایش در زندان است. لحظه ای که او را برای اعدام می برند و اوثابت قدم به رفقایش می گوید:

«می دونید رفقا! واقعش نمی دونم چه لمیه! که نسل پی نسل میاد و ما جماعت همچنان در نقطه صفر در مدار صفر درجه متوقف شدیم! انگار قرار نیست هیچ اتفاق تازه ای بیفته ، گاه حتی به تصور اینکه قدمی به جلو برداشته ایم ذوق زده می شویم، اما بعدش می بینیم فقط داریم درجا می زنیم، بنابراین من یکی با مردنم چیزی رو از دست نمیدهم ، اما شماها که جوان ترید شاید توفیر داشته باشید! شاید زندگی چهره قشنگ تری از خودش رو به شما نشان بده! چهره ای که همیشه از امثال من و نسل من دریغ کرد...»