*این داستان ترجمه شده از یه وبسایت خارجیه*
مطمئن بودم نقشه میگیره
همه چیش کامل بود.
یه نگاه به رفیقم انداختم.کلی تلاش کرده بود که اسلحه کمری پدرشو که از پلیسای منطقه ست از تو وسایلش بپیچونه.حالا این اسلحه تو دستای من بود.بهم گفت اول نوبت منه.گفتم هرطور راحتی.اسلحه رو انداختم براش.وایساد کنار در کلاس و منم رفتم پشتش.یه نفس عمیق کشید،درو باز کرد و شلیک کرد.از جیغی ک از کلاس بلند شد فهمیدم تیرش به هدف خورده.گفتم حالا نوبت منه.اومد عقب و تفنگو پاس داد بمن.منم گرفتم سمت کله ی رفیقم و...
شلیک کردم.
حالا من قهرمان مدرسه بودم و همه عاشقم بودن.
مطمئن بودم نقشه میگیره!


