یکی بود کلی آنلاین دیگم بودن.یه دنیای خاکستری یه جایی که نه خورشید غروب می کرد نه طلوع، نه ستاره ای داشت نه ماهی فقط یه عالمه آدم بودن پشت سیستماشون، رو صندلی،رو زمین،رو تخت...خیلی کم همدیگرو میدیدن،خیلی کم حرفای همدیگرو میشنیدن، صدای قلب همدیگرو،صدای نفسای همو،صدای هق هق گریه ها، صدای قهقه خنده ها،ولی یه چیزی که اونارو به هم نزدیک می کرد این بود که میتونستن خود خودشون باشن،میتونستن حرف دلشونو بزنن،میتونستن بدون خجالت افکارشونو بگن، تخیلات و فانتزی هاشونو... آدم آهنی قصه ما یه روز عاشق یه آدم آهنی دیگه شد، یه قلب داغ ونرم تو اون کالبد آهنیش تند تند تپید ، نفسش بالا نمیومد نمیتونست طبق این چیزی که برنامه ریزی شده بود پیش بره. شبا دیر می خوابید..کم روغن میخورد...کاراشو گذاشته بود کنار...فقط به اون فکر میکرد...با خودش گفت گور باباش از خواب و خوراک افتادم بزار خودمو برگردونم به تنظیمات کارخانه بابا و اینگونه شد که نباید میشد??
داستان دوم
بسم الله الرحمن الرحیم سلام من از همون بچگی چیزی درمورد بازی با توپ و اینا نمیدونستم خلاصه هر موقع بازی میکردیم بچه ها کم لطفی نمیکردن به ما می گفتن (چو خل) معنیش یعنی کسی که هر چی شوت میکنه یا خیلی چپ میره یا خیلی راست کلا چیز بدی هست. یه روز خیلی گرم بود تو اصفهان با فامیلا که رفته بودیم پارک یکم نه ماهه بازی کنیم یک دفعه چند تا بچه اصفهانی لحجه دار اومدن و گفتن ما میخوایم با شما فوتبال بازی کنیم خلاصه بگم براتون که از بدبختی من دروازه بان بودم ??? آقا من هم که چیزی سرم نمی شد هرکی میومد یا گل بود یا خطا شانس آوردم توی بازی داور نبود خلاصه بچه های مهاجم هم خیلی استعداد خوبی تو موقعیت خراب کردن داشتن و حتی دیوار خالی هم بیرون میزدن دیگه ۹ تا خورده بودیم که یه توپ اومد زیر پام بعد از کلی تفکر توپ رو پاس دادم اونا هم گفتن :(عجب این بلده پاس بده) پاس رو دادم ولی یه چیز مهم یادم رفت من دروازه بانم فامیل منم توپ رو لو داد و اون هم در جا زد زیرش یعنی فقط میدونم اون دو تا داشتن گریه میکردن و من داشتم میدویدم پایان مسابقه نزدیک بود منم نباید میزاشتم دو رقمی بشیم ، توپ رو با کلی تلاش نزاشتم گل بشه خیلی حال داد ولی بازم ۹ تا خورده بودیم باعث خوشحالیم هست که نزاشتم دهمی بره تو پاچم ....... پایان
مهلت مسابقه تا ۲۴ ساعت دیگه(۰۰:۳۷)


