روزی نادر شاه که در جنگ با هند بود به ولایتی از هند رسید که قلعه ی بسیار مستحکمی داشت و لشگر و سربازان او نتوانستند قلعه را فتح کنند در شب ان روز نادر صدای غور غور شنیو و پرسید این صدای چیست فرماندهان او پاسخ دادند این صدای غورباغه های کنار برکه نزدیک قلعه هستند نادر فکری به ذهنش رسید دستور داد فردا کنار قلعه بلند اعلام کنند که به فرموده نادر امشب تمامیه غورباغه ها باید ساکت باشند و صدایی از خود درنیاورند 

نگهبانان قلعه نادر و سربازان را مسخره کردند و گفتند آن ها دیوانه اند

ان شب نادر دستور داد روده ی گوسفندان را دربیاورند و ان را تمیز کنند سپس دو سر ان را با طناب ببندند و ان را در جایی نزدیک برکه بگذارند

درکمال تعجب ان شب صدایی از غورباغه ها درنیامد و سربازان قلعه با فکر اینکه نادر مرتبه ی خدا را دارید تسلیم نادر شدند و بدون خونریزی نادر ان شهر را فتح کرد

دلیل اینکه ان شب از غورباغه ها صدایی درنیامد این بود که روده های گوسفندان که از دو طرف بسته شده بود شکلی شبیه مار داشتند و غورباغه ها با فکری که ان ها مار هستند از خود صدایی درنیاوردند