داستان من: شب بود از فرط خستگی اومدم تو اتاق تا کمی استراحت کنم پدرم هم تو اتاق بود پشتش رو به من کرده بود و تو تاریکی آروم ناخن هاش رو میگرفت نشستم و با موبایلم پست های بخش کاربران رو میخوندم تاریکی و سکوت اتاق رو فرا گرفته بود به یکباره زنگ خونه زده شد گفتم پدر دارن زنگ میزنن ولی جوابی نداد همونجور نشسته بود و ناخن هاش رو میگرفت بعد صدای مهمون هارو شنیدم که اومدن داخل رفتم کنار در و از لای در بیرون رو نگاه کردم ناگهان بین جمعیت پدرم رو دیدم که با مهمون ها سلام و احوالپرسی میکنه...
داستان دوم
از مدتها پیش گور خویش را کنده و زیر سنگ قبر گمنامی دفن شده بودم، اوایل تصویری از آسمان آبی در خاطرم گذر میکرد، اما اکنون بغیر از سیاهی هیچ چیز نمیبینم... سیاهی، سکون و سکوت دردی را دوا نمیکرد اما انزوا مانند پدری مهربان مرا پرورش میداد، آنجا که کار انزوا با من تمام شد تقدیر به روئیدن شروع شد و فراسوی تاریکی، آسمان آبی دوباره پدیدار است.
مهلت مسابقه تا ۲۴ ساعت بعد(۱:۲۵)
لینک مسابقه قبلی
https://www.tarafdari.com/node/1599640


