داستان اول:

سها و سیاوش از بچگی طبق دستور خان بابا نشون کرده هم بودن،دختر خاله پسرخاله ای که برخلاف صمیمیت بچگی وقتی بزرگ شدن و فهمیدن قضیه از چه قراره از هم فراری شدن و سایه همو با تیر میزدن،تو مجالس و مهمونیایی که برپا میشد همیشه یکدومشون نبود و اگه دوتاشون بودن جوری رفتار میکردن که همه پی به خصومتشون ببرن،سها دوس نداشت همسر آینده اش این مدلی انتخاب بشه و اصلا حسی نسبت به سیاوش نداشت،اما سیاوش بی تفاوت بود و بیشتر رفتارش جواب رفتارای سها بود... اما خب عمل به وصیت خان بابا واسه سودابه و پروانه که مادر سها و مادر سیاوش باشن واجب بود،شب خواستگاری سها رسما اعلام کرد که راضی به این وصلت نیست اما پروانه و سودابه گوششون بدهکار نبود و مقدمات عقد رو فراهم کردن،سر سفره عاقد وقتی برای بار سوم گفت که وکیلم سها با جدیت تمام همه نیروش رو جمع کرد و گفت،نه... تنها فرد خوشحال اون‌جمع سیاوش بود. روزها گذشت و سها عاشق کامیاب که هم کلاسیش بود شد،سیاوش هم به ترانه همکارش علاقه مند شده بود ولی نمیدونست چجوری بهش بگه،تا اینکه یه روز ترانه با جعبه شیرینی وارد شرکت شد و اعلام کرد که ازدواج کرده،سیاوش پکر بود اما با کمک آریا دوستش تونست که این قضیه رو فراموش کنه. روزها میگذشت و خانواده هر روز فشارشون روی بچه هاشون بیشتر میشد،بالاخره طاقت سیاوش تموم شد و یه روز رفت پیش سها و گفت من یه نقشه کشیدم که واسه همیشه از شر این قضیه خلاص بشیم،باهم ازدواج میکنیم و بعد مدتی به بهانه تفاهم نداشتن جدا میشیم...

سها نمیدونست اینو چجوری به کامیاب بگه،بالاخره به هر جون کندنی بود موضوع رو گفت و کامیاب کلا بهم ریخت،بعد چند روز به سها پیام داد که فکر اونو از سرش بیرون کنه و به زندگیش با سباوش برسه،گفت نمیخواد زندگیه سها رو خراب کنه. سه سال از ازدواج سها و سیاوش میگذشت و این دونفر برخلاف اوایل ازدواجشون شدیدا به هم وابسته شده بودن و فهمیده بودن که تمام اون سختیا و لجبازیا اشتباه بوده،اونا زندگی خوبی داشتن و دختر کوچولوشون قرار بود ماه دیگه دنیا بیاد... ساغر که دنیا اومد زندگی براشون شیرین تر شد،سها با عشق فراوون دخترشو بزرگ میکرد و سیاوش از هیچ تلاشی برای آسایش دخترش و همسرش کوتاهی نمیکرد،سها روز به روز نحیف تر و رنجور تر میشد و سیاوش علت رو نمیدونست و نگران همسرش بود. ساغر سه ساله شده بود و یه جشن تولد سه نفره گرفته بودن موقع فوت کردن شمع ها حال سها بهم خورد و از دماغش چند قطره خون ریخت رو کیک ساغر و اون با دیدن حال مادرش زد زیر گریه... فردای اون شب سیاوش همسرش رو برد مطب متخصص ترین دکتر شهر و دکتر هم یه سری آزمایشات نوشت که انجام بدن... سرطان،وقتی این کلمه از دهن دکتر خارج شد سیاوش مات و مبهوت فقط به برگه تو دست دکتر نگاه میکرد،نمیدونست چجوری موضوع رو به سها بگه. شیش ماه گذشت و سها زیر بار شیمی درمانی نرفت،حتی با خواسته سیاوش که میخواست ببردش انگلیس واسه درمان هم مخالفت کرد،خانواده ها نگران بودن و سها روز به روز وضعیتش بدتر میشد.

یه روز سها رفت سر خاک خان بابا و گفت سلام خان بابا منم سها،همون که همیشه جاش تو بغلت بود و خیلی دوسش داشتی،خان بابا منو ببخش من خیلی با لجبازیام دختراتو اذیت کردم،خان بابا ازت ممنونم که منو و سیاوش رو به اسم هم زدی و خوشبختی رو برامون به ارمغان آوردی،خان بابا میدونی که فرصت زیادی ندارم و چند روز دیگه میام پیشت،به عزیز جون سلام برسون بگو نوه ات داره میاد... حال سها وخیم شده بود و اونو ت بیمارستان بستری کرده بودن،سها از سیاوش خواسته بود که خانواده و دوستان رو بگه بیان واسه حلالیت طلبیدن،ازش خواسته بود کامیاب رو هم هرجور شده پیدا کنه و بیاره،پیدا کردن کامیاب سخت نبود اون یکی از کارگردانای برجسته مملکت بود. آخرین نفری که بر بالین سها حاضر شد کامیاب بود،سها گفت منو ببخش اگه نتونستم پای قول و قرارامون بمونم،کامیاب لبخندی زد و گفت خودتو ناراحت نکن خانوم گل من با دیدن خوشبختیت کنار سیاوش خوشحالم،عشق مگه همین نیست؟ بعد رفتن کامیاب سیاوش اومد و به سها گفت شب پرواز داره و فردا حتما سر صبح برمیگرده پیشش... دکتر اومد و به سها نگاه کرد،سها بهش گفت دکتر چقدر وقت دارم و دکتر گفت چند ساعتی بیشتر نمونده،سها ازش خواست به سیاوش خبر بده،سیاوش آماده پرواز بود که تلفنش زنگ خورد،سریع لباس عوض کرد و خواست بره که بهش گفتن پروازت چی میشه؟گفت به درک و از سالن سیمیلاتور خارج شد. تو راه مدام تو فکر سها بود و اصلا کامیونی که از روبرو میومد رو ندید،با یه تکون شدید سرش به شدت به فرمون برخورد کرد و یه لبخندی اومد رو لبش،خدایا شکرت که منو به آرزوم رسوندی و زودتر از سهام رفتم... سها چشمش به در بود و اسم سیاوش رو تکرار میکرد،خانواده اش نگران از پشت شیشه نگاهش میکردن و ساغر تو بغل سودابه مادرش رو میدید و بی تابی میکرد. ۲۰سال بعد ساغر سر قبر مامان و باباش نشسته بود،اومده بود اجازه بگیره تا با کامدین،پسر کامیاب ازدواج کنه،کامیابی که اونو مثل دختر خودش بزرگ کرده بود...

داستان دوم

نمیدونم شنیدین یا نه.. قدیم قدیما زندگی انسان خیلی سخت بوده.. تا اینکه یکی از مردای قبایل اون زمان نمیتونه تحمل کنه.. تصمیم میگیره به ملاقات خدا بره... از بزرگ قبیله میپرسه و جواب میگیره که بلندترین کوه ممکن رو پیدا کن.. و به نوک قله اون برس..خدا اونجاست.. مرد مصمم با تلاش و سرسختی میرسه به نوک قله و خدا رو میبینه.. میگه: خدایا زندگیه ما خیلی سخته خیلی کم میتونیم شکار کنیم چون بقیه حیوونا قوی تر و سریع ترن اگه هم تونستیم یا چیزی کاشتیم توان مراقبت ازش رو نداریم.. میگه و میگه.. خدا دلش به رحم میاد.. ندا میاد که دسته ای از گرگ ها جمع بشن.. گرگ ها جمع میشن.. خدا امر میکنه که این چندتا گرگ باید همراه انسان باشن.. باید توان و عمر خودشون رو به بشر هدیه بدن.. باید توی شکار کمک کنن و نگهبانی از محصولات آدما رو به عهده بگیرن.. این گرگ ها قسم میخورن که به آدم خیانت نکنن و گونه جدیدی بعنوان نزدیک ترین موجود به انسان متولد میشه سگ...

اینم لینک مسابقات قبلی 

https://www.tarafdari.com/node/1599640

https://www.tarafdari.com/node/1599670

https://www.tarafdari.com/node/1600171

مهلت مسابقه تا ۲۴ ساعت بعد(۲۰:۴۱)