دو سال پیش اینا بود، سر یه جلسه کلاس هنری با یکی هم کلاسی شدم و نمی دونم چرا اما مهرش به دلم رفت، و منی که هیچوقت با دختری از سر تفریح و حال کردن دوست نشده بودم، خیلی پیگیرش شدم، ی نیم سالی همینجوری هفته ای ی بار میرفتم کلاس و اونو میدیدم و بی تابی میکردم که بگم، اما صبر کردم و صبر کردم تا اینکه بهش درخواست دادم و اون نپذیرفت ... کلاسو مدت 1.5 سال رها کردم اما تو این 1.5 سال هر هفته همون موقعا پشت سرش میرفتم و میومدم، اطراف همون محل زندگیش میچرخیدم و از بین چند صد باری که این اتفاق واسم تکرار شد هر روز و هر روز، یک بار هم نتونستم تنهایی ببینمش و تو همین بحبوحه من فکر می کردم جای دیگری غیر ایران برام فرش قرمز پهن کردن، با هزار دردسر خودمو به یکی از کشورهای بلوک شرق رسوندم (اینکه تصمیم درستی بود یا نه ر الان نمیتونم ازش حرفی بزنم)، اما قبل رفتنم، دوباره درخواست دادم که ببینمش یه بار فقط و باهاش صحبتی کنم اما اون از من زمان می خواست، و بهمین منوال وقت رفت و رفت تا اینکه من نزدیک دو ماهی هست که 3 هزار کیلومتر باهاش فاصله دارم و تو این مدت گهگاهی باهاش مجازی در ارتباط بودم، یه ویدیوی پیانوزنی ازش تو صفحه مجازی پیدا کردم و با اون مدام و مدام گریه می کنم، برای یک مرد یک پسر خیلی سخته کسیو دوست داشته باشی اما اون حتی ندونه چته و به احساست محل هم نده، و حتی نخواد اونو حس کنه. بهر دلیلی امروز نه از روی تفریح و حال کردن، بلکه از این تنهایی درومدن و صحبت با یک ادم از همین کشور و شاید رابطه با دختری قرار ملاقات بستم و تلخیش جاییه که من حسی به هیچ دختری جز اون نداشتم، و الان خودمو وارد جریانی کردم که هیچ از انتهاش نمیدونم. تلخیش برای منی که همیشه صداقت و راستیا لگوی زندگیم بود خیلی زیاده، عمیقا به هیچ دختری حسی ندارم و این شاید تنها ادم زندگیم بود که انقدر مهرش ب قلبم رسوخ کرد، ذره ذره این واژه ها ر با قطره قطره اشکام دارم میشورم. حالا من افتادم وسط دنیایی که نمیتونم به این دل صابمرده بفهمونم قرار نیست اون بیاد، اما این نفهم تر از اونیه ک بخواد اینو درک کنه خیلی تلخه برای من، خیلی خیلی..نمیتونم احساساتمو در قالب کلمات شرح بدم. فقط میگم کاش دنیا جای بهتری بود...


