مردکی خشک مغز را ديدم

رفته در پوستين صاحب جاه

گفتم ای خواجه! گر تو بدبختی

مردم نيکبخت را چه گناه؟

الا! تا نخواهی بلا بر حسود

که آن بخت برگشته خود در بلاست

چه حاجت که با وی کنی دشمنی؟

که او را چنان دشمنی در قفاست

 

گلستان سعدی ، باب هشتم ، در آداب صحبت