ماجرای خنده داری از دوران بچگی من:
برادرم(دو سال بزرگتر از من) سرما خورده بود و به شدت از آمپول میترسید؛یکی از همسایه ها اومده بود آمپولش رو بزنه؛ بنده خدا آمپول رو که آماده کرد بزنه برادرم فرار کرد رفت.
گفتن آمپول حیفه بندازیمش دور گرفتن من رو خوابوندن آمپول زدن? حالا من سرما هم نخورده بودم و حالم خوب بود:| .
پ.ن:تا دو هفته هر جا داداشم رو میدیدم میزدمش?



