پدرم میگه : توی جبهه بودم نزدیک های ساعت دوازه بوده خواب بودم اومد بیرون دیدم همه دارن فرار میکنن گفتم چرا فرار میکنین گفتن هیچی نگو فرار کنن محمود دوست صمیمی ام رو بیدار کردم با هم فرار کردیم دشتیم فرار می کردیم من سرعتم بیشتر بود اون یکم از من عقب تر بود یک دفعه برگشتم دیدم دوستم اوفتاده اومدم بلندش کنم دیدم سر نداره !!!! ترکش خورده بود به گردنش و سرش از بدنش جدا شده بود همون جا که نشسته بودم نمیدونستم فرار کنم گریه کنم جنازه ی دوستم رو با خودم ببرم همین که موندم من هم ترکش خوردم حدود 16 تا 19 تا تو هموم حال فرار کردم بعد بعد هیچی دیگه من رو بردن واسه درمان بعد که به هوش امدم رفتم تهران که به خانواده ی زنش خبر بدم خیلی نارحت بودم وقتی که رسیدم به خونشون فهمیدم که همسرش حامله است همسرش منتظر بود که محمود برگرده و اسم بچه اش شون رو انتخاب کنن یه بچه ی معلول هم داشتن خبر رو که دادام به خودم فحش دادام و گفتم : فرامرز(اسم پدرمه ) اگه بری دنبال جانبازی خاک بر سرت !!!و در اخر هم نرفت و هر سال هم بعد از اون به خانواده ی دوستش کمک مالی می کرد . میخوام یک درس و یک نکته رو بگم . درس : همیشه توی زندگیت بگذر حتی اگه سالیان سال از گذشتت پشیمون بشی نکته والبته سوال ایا کسی که از روز دوم جنگ به جبهه رفته از محسن رضایی تقدیر نامه داره با شهید کلهر دو عملیات همراه بوده در پایگاهی که شهید عباس بابایی حضور داشته یه بار هم نامش به عنوان شهید رد شده ( در یک عملیات بوده که همه شهید شدند و پدر من هم حضور داشته و فقط پدر من و دو نفر دیگر جان سالم بدر برده اند و همه بهد از دو ماه از این واقعه خبردار شده اند ) ایا حقش اینه که بعد از این همه افتخار با یک پراید مسافر کشی کنه در سن 54 سالگه این عدالته اره اینه عدالته نه شما بگید این عدالته