داستان اول:
در بیابانی که به مقصدم منتهی میشد گذر میکردم..پیرمردی در میان بیابان زندگی میکرد که دیوانه بود..اتفاقی او را دیدم..
پرسیدم : چه میکنی؟
گفت: بیابان ها را مینگرم
گفتم: دگر چه؟
گفت: آیا همین کافی نیست؟؟
چنین پاسخ داد مردی که دیوانه میخواندندش.
نویسنده این داستان که به این مرحله صعود کرده در مرحله یک هشتم نهایی داستان دوم این مسابقه https://www.tarafdari.com/node/1601843
و در مرحله یک چهارم نهایی داستان اول این مسابقه رو نوشته https://www.tarafdari.com/node/1606477
و داستان دوم
«[با حالتی دلسوزانه و لحنی پدرانه و صدایی بالا] به دو سال پیش فکر کن. کجا بودی؟ الان کجایی؟؟... یه دختر تنها که تو سرمای زمستون داشت گدایی میکرد. الان همون دختر جلو من نشسته. گوشت افتاده به تنش. خوشگلتر شده. پول در میاره.» مرد میانسال، سیگارش را روشن کرد، از روی صندلی بلند شد، به سمت پنجره اتاق رفت و با لحنی مصمم ادامه داد: «آیندهت رو تضمین میکنم. تو که نصف راه رو رفتی، از چی میترسی؟ به من اعتماد نداری؟ [انگشت اشارهاش را چسباند به پنجره] به همین حرم قسم دو سال دیگه ازم تشکر میکنی. اینقدر پول در میاری که میزنی میری از این خرابشده. تو همهچیتمومی. هیچکی بهتر از تو ندیدم. به همین حرم قسم.» مرد، سیگار نیمهتمامش را از پنجره به بیرون پرت کرد و به کنار دختر، که روی تخت نشسته بود، آمد؛ به چشمانش خیره شد و گفت: «بد و خوب رو ما تعیین میکنیم. حق کسی رو که نمیخوریم. دزدی که نمیکنیم. پولمون حلاله. [کمی مکث کرد و با مهربانی ادامه داد] خودت میدونی مثل دخترِ نداشتمی. میدونی بهت نگاه چپ نکردم و همیشه مراقبت بودم» مرد، پیشانی دختر را بوسید، به سمت درِ اتاق رفت. کمی مکث کرد، برگشت و گفت: «طرف از اون کلهگندههاست. خیلی حواست باشه. کل دوربینهای هتل رو به خاطرش خاموش کردیم. حتی اسمش هم نپرس ازم. کسی از این قضیه بو ببره، میندازنمون جلو سگ. این مورد فرق دارهها. [لحنش را آرام میکند]به هیکل بد و چهره زمختش نگاه نکن، جیبشو ببین[انگشتانش را بهم میمالد]. جهنم و ضرر، امشب یه تومن بهت میدم. فقط کاری کن راضی باشه. چند ساعت دیگه میرسه اینجا. برو یکم به سر و وضعت برس. هرچند همینجوریش هم کم از حوریها نداری[لبخند میزند]. راستی اینو هیچوقت یادت نره؛ تو کسی رو جز خودت نمیفروشی. به پاکدامنیت حسودیم میشه.» مرد، اتاق را ترک کرد. __ آینه، دختر را در خود میدید. دختر، زینت آینه بود. آینه به فریاد آمد: «زهر را بچش. چه از تو مانده اِی کبوتر حسود؟ تو را قسم به تمامهای کلاغهای آسمان، زهر را بچش. تو را قسم به دیوارهای طلایی، تو را قسم به دیو دوشاخ کنار خانه، زهر را بچش. تو را قسم به تمام کبوترهای چاپلوس، آن زهر را بنوش» زهر را چشید. زهر را به لبانش کشید، به زبانش کشید. لباسش را معطر به زهر کرد. زهر را نوشید. __ «بیا وقتش رسیده. اتاق هشتم منتظرته.» دختر وارد اتاق شد. بدون مرگ وقت، با تمام وجود، با عشق فراوان، معشوق روز هشتم از ماه آبان را بوسید. برای اولین بار بود که او آغازگر بوسهای شده. برای اولین بار بود که عاشقانه، وجودش را در اختیار کسی قرار میداد. بله؛ دختر عاشق شده بود. عاشق مرگ... ____ «این عکس هتلدار معروف شهر نیست؟» «آره خودشه. مردک بیچاره تا دیروز تبلیغات هتلش، روی کل شبکهها بود. کار خدا رو میبینی؟» «عمر ما دست خداست واقعا» آفتاب از پشت ابر بیرون آمد باران، نمنم شروع به باریدن کرد
و دقایقی بعد، رنگینکمانی بر پیکر آبی آسمان نشست
نویسنده این داستان که به این مرحله صعود کرده در مرحله یک هشتم نهایی داستان دوم این مسابقه https://www.tarafdari.com/node/1600171
و در مرحله یک چهارم نهایی داستان اول این مسابقه رو نوشته https://www.tarafdari.com/node/1605422
مهلت مسابقه تا ۲۴ ساعت آینده (۱۵:۲۶)


