مقدمه:https://www.tarafdari.com/node/1609365
قسمت اول: عکسدومی پایینه
-------------------------------------------------------------------------------------------------
قسمت دوم:
همیشه اینطور بود ولی در کنار همه این فحش ها و چهره ی عصبی ای که داشت همه دوستش داشتند. همیشه برایم سوال بود برای یک مرد چقدر میتواند دردناک باشد که بعد از ۲۰ سال اتمام جنگ هنوز هم سرپا باشد و عجیب تر این که مشتاق باشد تا ان روزهای تار زندگی اش را برای ما تعریف کند شاید او نیاز به کسی داشت تا از این طریق بار دیگر به ان روز ها برگردد اگر به قیمت مرور ان لحظات در کنار خانواده اش حتی برای یک لحظه باشد.
روزهای تابستان که هوا گرم بود در بالکن خانه اش مینشست و چند دقیقه ای در سکوت کامل به افتاب نگاه میکرد !
ان ساعت ها که هیچ کس بیرون نمیرفت او در افتاب سوزان دیوانه وار افتاب را مینگریست تا شاید با قلب سوزناکش از یکجنس باشد و احساس تنهایی نکند و ناگهان اشک هایی بس عظیم و سوزناک روی صورتش روان میشد . من ان زمان فهمیدم که احساسات تا چقدر میتوانند روی انسان تاثیر بگذارند. دانستن زندگی او انقدر برای بچه های محل ما جذاب بود که اگر تمام پول دنیا را به ما میدادند تا با او کاری نداشته باشیم نمیپذیرفتیم! زندگی پیرمردی که روزهای شنبه تعطیل بود و فقط ان روز سر کار نمیرفت با گریه های وحشتناک در غروب افتاب خاتمه می یافت. َشغل او سنگ تراشی بود برای قبرها و غیر از یک روز تعطیل مطلقا به کار مشغول بود. یک روز پدرم گفت او را اینطور نبین که لنگلنگان راه میرود ، او ژنرال ارتش این خاک بود و هر وقت اینجا قدم میگذاشت گویا شاه آمده است! اطلاعات پدرمدر همین حد بود زیرا این پیرمرد انقدر مرموز بود که گویا درون خانه اش دلش بود و کسی را راه نمیداد و فقط وقتی بیرون بود همه زندگی عجیبش را نگاه میکردند اما تمام فکرم این بود که چطور میتواند یک ژنرال که به قول پدرم مانند شاهان بود به این روز دراید مانند شخمی که همه چیز را زیر و رو میکند. گویا هر چه بیشتر در بطن جنگ در فکر فرو میرفتم صدای بمب هایش من را هم ازار میداد !



