مقدمه:https://www.tarafdari.com/node/1609365

قسمت اول:https://www.tarafdari.com/node/1611712

قسمت دوم:https://www.tarafdari.com/node/1611712

___________________________________________________________

"قسمت سوم"

میشد حس کرد که هم اکنون که کشور ما در صلح به سر میبرد اما پیرمرد همسایه ما هنوز در جنگ است. 

این درد هیچ وقت از ما بیرون نمیرفت ، نمیتوانستیم بنگریم که حتی بعد از صلح افرادی هستند که این بدنشان را داده اند برای نجات ما ولی علاوه بر تن ، روح خود را نیز در باتلاق جنگ اسیر کرده اند و کسی را یارای کمک برای انها نیست.

باتلاقی که پیرمرد همسایه ما در ان گیر کرده بود جای مخصوصی نداشت بلکه کل این زمین برایش باتلاق بود و چه سخت است در این باتلاق انتظار کشیدن و حتی کار کردن در حالی که میتوانست زودتر از این ها خود را تسلیم باتلاق کند و چشم هایش به دیدار دختر و همسرش ارام گیرد!

چنین شخصیت عجیب و مستحکمی که از درون فرو ریخته بود سرانجام با طناب مرگ از باتلاق لجن الودی که اسیرش کرده بود ازاد شد و در بهشت در کنار زن و فرزندش صدای واقعی صلح را شنید.

اما هنوز در خانه ی خالی اش صدای بمب و خمپاره می اید و ما هنوز در جنگ هستیم.

پایان